نوشته شده توسط : ادبیات پارسی

میرزا محمد تقی متخلص به بهار در هفدهم آذر سال 1365 در تهران به دنیا آمد و هنوز هجده ساله نشده بود که پدر را از دست داد . بهار تخلص خود را ار بهار شیروانی دارد که از سخنوران دوره ناصر الدین شاه است

بهار ادبیات فارسی ا نخست نزد پدر آموخت و از هفت سالگی به سرودن شعر روی اورد و چند سالی برای تکمیل معلومات فارسی و عذبی خود از محضر میرزا عبدالجواد ادیب نیشابوری و صید علی خان درگزی استفاده کرد . پس از دریافت شغل دولتی و منصب ملک الشعرایی به تکمیل زبان عربی پرداخت .

بهار از چهارده سالگی ب همراهی پدر در محافل  آزادی خواهان حاظر شد و به واسطه انس و الفتی که با افکار جدید پیدا کرده بود به مشروطه و آزادی دل بست

 

 

 در دوران مشروطه و اواخر قاجاریه

. پس از مرگ صبوری در سال 1283 - ۱۳۲۲ هـجری -. منصب وی و لقب ملک‌اشعرا به دستور مظفرالدین شاه قاجار به محمدتقی هجده‌ساله رسید. در دوران استبداد صغیر در سال 1289 -  ۱۳۲۸  هـجری -. بهار به مشروطه‌طلبان خراسان پیوست و در انتشار روزنامهٔ خراسان با آنان همکاری کرد. وی شعرهایی را در این روزنامه چاپ می‌کرد، از جمله شعر معروف «کار ایران با خداست» با مطلع «با شَهِ ایران ز آزادی سخن گفتن خطاست». این روند تا فتح تهران در 28 تیر ماه 1288 - ۱ رجب ۱۳۲۷ هـجری - به‌دست مشروطه‌طلبان و استعفای محمدعلی شاه ادامه یافت.

 

پادشها چشم خرد باز کن              فکر سرانجام در آغاز کن

باز گشا دیده بیدار خویش             تا نگری عاقبت کار خویش

مملکت ایران بر باد رفت            پس که بر او کینه و بیداد رفت

چو تو ندانی صفت داوری           خصم در آید به میانجیگری

می شود از خصم ، تبه ، کار تو    ثروت ما کاهد و مقدار تو

پادشها یکسره بد می کنی             خود نه به ما بلکه خود می کنی

پادشها خوی تو دلبند نیست            جان رعیت ز تو خرسند نیست

 

 

پس از فتح تهران، بهار نویسندگی را نیز شروع کرد و اولین مقالات سیاسی و اجتماعی‌اش در طوس با امضای «م. بهار» و بعضی از مقالاتش نیز بدون امضا در حبل‌المتین چاپ کلکته منتشر شد.

بهار در 1289 - ۱۳۲۸ هـجری - در مشهد روزنامهٔ نوبهار را که نظرات حزب دموکرات را که در همان سال راه‌اندازی شده بود منتشر می‌کرد، تأسیس کرد. بهار هم‌زمان به عضویت کمیتهٔ ایالتی این حزب انتخاب شد. به‌گفتهٔ خود بهار، در روزنامهٔ نوبهار (و بعد از آن تازه‌بهار)، برنامه‌اش «مخالفت با بقای قوای روسیه در ایران و مخاصمه با سیاست آن دولت بود». نوبهار به‌دستور کنسول روسیه توقیف شد و بهار بلافاصله روزنامهٔ جدیدش تازه‌بهار را منتشر کرد. اما تازه‌بهار هم در دی  ماه 1288 - محرم ۱۳۳۰ هـجری -  به‌دستور وثوق‌الدوله وزیر خارجهٔ وقت تعطیل شد. بهار و نه نفر از اعضای حزب دموکرات را نیز دست‌گیر کرده و به تهران فرستاندند.

یک سال بعد ملک‌اشعرا دوباره به مشهد برگشت و با اجازهٔ نیرالدوله والی خراسان دوباره روزنامهٔ نوبهار را راه‌اندازی کرد. ولی به‌علت محدودیت‌های سیاسی این بار در زمینهٔ مسائل اجتماعی، اخلاقی، و دینی می‌نوشت. بهار یک سال در نوبهار کار کرد و پس از آن، تقریباً هم‌زمان با آغاز جنگ جهانی اول، به نمایندگی دورهٔ سوم مجلس شورای ملی، از درجز و کلات و سرخس، انتخاب شد. نوبهار مجدداً از طرف کنسولگری‌های روسیه و بریتانیا توقیف شد و بهار از راه روسیه به تهران رفت.

در تهران اعتبارنامهٔ بهار برای وکالت مجلس با مخالفت روبرو شد ولی پس از شش ماه بالاخره قبول شد. بهار روزنامهٔ نوبهار را این بار در تهران دوباره راه‌اندازی کرد که بعد از ماجراهایی مجدداً توقیف شد و بهار به خراسان تبعید شد.

پس از انقلاب روسیه و شکوفایی مجدد احزاب در ایران، بهار دوباره به تهران برگشت و دوسال پیاپی نیز به عضویت کمیتهٔ مرکزی حزب دموکرات انتخاب شد. در این دو سال بهار انجمن ادبی دانشکده و مجله‌ٔ ادبی‌ای با همین نام دایر کرد و نوبهار را نیز مجدداً برای مدتی راه انداخت. طبق گفتهٔ خود وی، در این دوران به این نتیجه رسید که باید به‌جای روش‌های قبلی‌اش، به ایجاد یک دولت مقتدر مرکزی کمک کند. در این باره، بهار می‌نویسد: «نه به جنگلی‌ها عقیده داشته‌ام نه با خیابانی همراه و هم‌سلیقه بوده‌ام و نه با قیام کلنل محمدتقی خان (به آن طریق) موافقت داشته‌ام».

با ظهور سردار سپه (رضاشاه پهلوی بعدی) و وعدهٔ جمهوری‌اش، بهار با سردار سپه همراه شد ولی پس از مدتی «سر و کلهٔ دیکتاتوری عظیمی را از پشت پرده» دید و انتقاد از دولت سردار سپه را شروع کرد. بهار از قول سردار سپه (پس از روی گرداندن بهار از وی) می‌نویسد: «من ملک را خیلی دوست داشته‌ام ولی خود او نخواست از من استفاده کند».

 

 در دوران رضاشاه

با باز شدن مجلس پنجم که بهار در آن نمایندهٔ ترشیز است، فرار احمدشاه، و فرمانروایی کامل سردار سپه بر ایران، بهار به مخالفت‌های خود ادامه می‌دهد (و از جمله در ۹ آبان ۱۳۰۴ رأی مخالف می‌دهد). در نتیجه به مجلس مؤسسان که اکثر نمایندگان مجلس پنجم در آن عضوند دعوت نمی‌شود. در مجلس ششم بهار برای آخرین بار و این بار از تهران به نمایندگی انتخاب شد و با پایان این دوره از زندگی سیاسی کناره‌گیری می‌کند.

از ۱۳۰۵ تا ۱۳۲۰ بهار دوبار زندانی می‌شود و یک بار نیز به مدت یک سال به اصفهان تبعید می‌شود. در همین درگیری‌ها دیوان اشعارش که در چاپخانهٔ مجلس چاپ شده بود ولی توزیع نشده بود توسط شهربانی ضبط می‌شود و بعد از شهریور ۱۳۲۰ از ۲۸۰ صفحهٔ اولیه تنها ۱۴۰ صفحه پیدا می‌شود. کارهای دیگر بهار نیز، غیر از تاریخ سیستان، مجمل التواریخ، سبک‌شناسی، و چند کتاب درسی، در انبار وزارت فرهنگ مفقود یا «مندرس» می‌شود. وی در ۱۳۲۳ پس از کنار رفتن رضاشاه پهلوی کتاب تاریخ مختصر احزاب سیاسی را چاپ کرد و در آن به انحلال سلسله قاجار و روی کار آمدن رضاشاه پرداخت.

 

 در دورهٔ محمدرضا شاه پهلوی

پس از رضا شاه، با آغاز حکومت محمدرضا شاه پهلوی دوره‌ای کوتاه مردم ایران زندگی سیاسی نسبتاً آزادانه‌ای را تجربه کردند. این دوره، دوره شکل گیری و فعالیت و تحرک مجدد انجمن‌ها و تشکل‌های فرهنگی و هنری بود.

انجمن ادبی ایران مجدداً در سال ۱۳۲۰ به ریاست ادیب السلطنه سمیعی و با یاری ملک الشعرای بهار و جمعی از شاعران و نویسندگان پا گرفت.عمارت فرهنگستان ایران در اختیار این جمع قرار گرفت و هر هفته در آن جلسه بر گزار می‌شد. در این جلسات شاعران و نویسندگان آثار خود را می‌خواندند و در بارهٔ آن‌ها بحث و گفت و گو می‌کردند.در همین انجمن طرح‌هایی برای تالیف کتاب لغت نامه، داستان و سناریو تهیه شد که در حد طرح ماند.

در همین سال ملک الشعرای بهار جمعیت ایرانی هوادار صلح را بنیان نهاد، و قصیدهٔ معروف جغد جنگ را بر پیشانی این جمعیت نشاند. روزنامه مصلحت به مدیریت احمد لنکرانی نیز نشریه این جمعیت بود، جمعیتی که بسیاری از شاعران و نویسندگان در آن فعال بودند.

در دوران محمدرضا شاه پهلوی در ۱۳۲۵ بهار مدتی وزیر فرهنگ شد.

 

سبک

بهار در دوره دوم فعالیت ادبی خود بعد از جنگ جهانی اول به بعد که در تهران اقامت گزید . گام به گام با زمان پیش رفت و به روش ها و شیوه های  نوین رغبت می کند . به تجدد می گراید و با شعر جوان متجدد همکاری میکند . شعرش پخته تر و سنجیده تر میشود . در جدال بین کهنه پرستان و نوجویان ، هرگونه تجدد در ادبیات را اصولا میپذیرد اما آن را به شرایط خاص که عبارت از حفظ اصول و سنن قدیمی باشد مشروط میکند و خود در نوشته ها پایبند این سنن میباشد

بهار قصیده را به خوبی و صلابت قصاید ادیب الممالک می سازد.

 اما غزلیاتش اگر چه پخته و سفته و زیباست ، ان شور و عشق ویژه غزل او را ندارد.

 مثنوی های او هم در کامل استادی و هنرمندی ساخته شده است

از شاهکار های بی بدیع بهار قصیده دماوندیه است که در سال 1301 -1341 هجری - به پیروی از قصیده ناصر خسرو سرود و در ان نشان میدهد که آشکارا تحت تاثیر قطعه ای شب نیما سروده شده است

 

 

ای دیو سپید پای در بند!                  ای گنبد گیتی! ای دماوند!

از سیم به سر یکی کله خود              ز آهن به میان یکی کمر بند

تا چشم بشر نبیندت روی                 بنهفته به ابر، چهر دلبند

تا وارهی از دم ستوران                  وین مردم نحس دیومانند

با شیر سپهر بسته پیمان                  با اختر سعد کرده پیوند

چون گشت زمین ز جور گردون        سرد و سیه و خموش و آوند

بنواخت ز خشم بر فلک مشت           آن مشت تویی، تو ای دماوند!

تو مشت درشت روزگاری               از گردش قرنها پس افکند

ای مشت زمین! بر آسمان شو           بر ری بنواز ضربتی چند

نی نی، تو نه مشت روزگاری          ای کوه! نیم ز گفته خرسند

تو قلب فسرده‌ی زمینی                  از درد ورم نموده یک چند

شو منفجر ای دل زمانه !                وآن آتش خود نهفته مپسند

خامش منشین، سخن همی گوی         افسرده مباش، خوش همی خند

ای مادر سر سپید! بشنو                 این پند سیاه بخت فرزند

بگرای چو اژدهای گرزه                بخروش چو شرزه شیر ارغند

 

 

 

 آثار :

 

. تالیفات

چهار خطابه

یادگار زریران

احوال فردوسی

زندگانی مانی

دستور پنج استاد

شعر در ایران

تاریخ تطور شعر فارسی

دیوان اشعار

سبک شناسی

تاریخ مختصر احزاب سیاسی

نیرنگ سیاه سیاه یا کنیزان سفید (رمان)

تربیت نااهل (نمایشنامه)

 

 تصحیح‌ها

تاریخ سیستان

رساله نفس

مجمل التواریخ و القصص

منتخب جوامع الحکایات و لوانع الروایات عوفی

تاریخ بلعمی (که پس از درگذشت او توسط محمد پروین گنابادی تکمیل و چاپ شد)

شاهنامه فردوسی




:: بازدید از این مطلب : 254
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 30 شهریور 1394 | نظرات (1)
نوشته شده توسط : ادبیات پارسی

دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی در سال ۱۳۱۸ دربخش كدكن شهرستان نیشابور در استان خراسان رضوی، چشم به جهان گشود. شفیعی کدکنی دوره‌های دبستان و دبیرستان را در مشهد گذراند و چندی‌ نیز به‌ فراگیری‌ زبان‌ و ادبیات‌ عرب, فقه،‌ کلام‌ و اصول‌ سپری کرد. او مدرک کارشناسی خود را در رشتهٔ زبان و ادبیات پارسی از دانشگاه فردوسی و مدرک دکتری را نیز در همین رشته از دانشگاه تهران گرفت.او از جمله دوستان نزدیک مهدی اخوان ثالث شاعر خراسانی به شمار می‌رود و دلبستگی خود را به اشعار وی پنهان نمی‌کرد. دکترمحمدرضا شفیعی کدکنی، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸ تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد. او برای استفاده از یک فرصت مطالعاتی به دانشگاه پرینستون رفت.
شفیعی کدکنی متخلص به م . سرهنگ یکی از پرمایه ترین و اگاه ترین شاعران روزگار ماست . وی هم از فرهنگ ایرانی و هم از فرهنگ اسلامی به فراوانی برخوردار است و در سالهای اخیر از ادب و فرهنگ غرب نیز بهره ها گرفته است .و در سالهای اخیر از ادب و فرهنگ غرب نیز بهره ها گرفته است . کتاب صور خیال و مقالات او درباره ادب معاصر ایران نشان میدهد او درباره  قافیه و شعر و ادب پارسی و عربی ، آگهی زیادی دارد .

 

سبک شعری شفیعی
شفیعی شاعری را با غزل آغاز میکند و مجموعه زمزمه ها که در سال 1344 منتشر شده ، نمودار توانای و اگهی وی از شعر کلاسیک فارسی است و به خصوص قدرت او را در غزل سرایی تائید میکند . ولی بعد از چندی قالب سنتی را رها کرده و به شعر نمایی رو میاورد . عشق به طبیعت و همه مظاهر آن در اشعار وی جلوه گر است

بخوان به نام گل سرخ ، در صحاری شب
که باغها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ، دوباره بخوان ، تا کبوتر سپید
به آشیان خونین دوباره بر گردد

این شاعر که طبیعت را تمثیل آزادی میداند هرگز نه آزادی را می بیند .از این در درونش همواره به سوک می نشیند و پیام وحشت باران را به زمین فرو می خواند و زمین را محکوم می کند .

اخرین برگ سفرنامه باران
این است :
که زمین چرکین است
تمام روزنه ها بسته است
من و تو هیچ ندانستیم
درین غبار
که شب در کجاست ، روز کجاست
و رنگ اصلی خورشید و آب و گلها چیست


م . سرهنگ با انتشار مجموعه در کوچه باغهای نشابور در سال 1350 نشان میدهد که شعرش در مصیر تکامل افتاده و راه واقعی خود  را یافته است

به کجا چنین شتابان؟
گون از نسیم پرسید
 دل من گرفته زاین جا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
همه آرزویم اما
چه کنم که بسته پایم.
به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد
به جز این سرا، سرایم
سفرت به خیر اما تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه‌ها، به باران
برسان سلام ما را

 
شفیعی از شاعرانی است که می تواند شعر های جاودانه و شاهکارهای هنری بیافریند . زبانی نرم و پرتوان دارد و تصاویر خیال انگیز در شعر وی به اوج میرسد


کتاب شناسی

مجموعه اشعار :
۱۳۴۴ - زمزمه‌ها
۱۳۴۴ - شبخوانی
۱۳۴۷ - از زبان برگ
۱۳۵۰ - درکوچه باغ های نیشابور
۱۳۵۶ - بوی جوی مولیان
۱۳۵۶ - از بودن‌ و سرودن
۱۳۵۶ - مثل درخت‌ در شب‌ باران
۱۳۶۷ - هزاره‌ دوم‌ آهوی‌ کوهی

آثار نظری و انتقادی و تصحیح و ترجمه
صور خیال در شعر فارسی
موسیقی شعر
تصحیح اسرارالتوحید نوشتهٔ محمد بن منور
تصحیح تاریخ نیشابور نوشتهٔ حاکم نیشابوری
تصحیح آثار عطار نیشابوری
              تصحیح مختارنامه
              تصحیح مصیبت نامه
              تصحیح منطق‌الطیر
              تصحیح اسرارنامه
              تصحیح دیوان عطار
              تصحیح تذکره الاولیاء (هنوز به چاپ نرسیده است)
تصحیح آفرینش و تاریخ در دو جلد
مفلس کیمیا فروش دربارهٔ شعر انوری
زبور پارسی نگاهی به زندگی و غرل های عطار
تازیانه‌های سلوک در بارهٔ قصاید سنایی
در اقلیم روشنایی تفسیر چند غزل حکیم سنایی
شاعر آیینه ها بررسی سبک هندی و شعر بیدل دهلوی
آن سوی حرف و صوت
میراث عرفانی ایران (چهار جلدی):
              دفتر روشنایی (در شرح سخنان و افکار بایزید بسطامی)
              نوشته بر دریا (در بیان میراث عرفانی ابوالحسن خرقانی)
              چشیدن طعم وقت (در شرح عرفان و افکار ابوسعید ابوالخیر)
              حالات و سخنان ابوسعید (در شرح عرفان و افکار ابوسعید ابوالخیر)
ادوار شعر فارسی از مشروطه تا سقوط سلطنت
زمینهٔ اجتماعی شعر فارسی
شعر معاصر عرب
قلندریه در تاریخ سیر دگردیسی یک اندیشه
ترجمه تصوف اسلامی و رابطه انسان و خدا نوشته رینولد نیکلسون
تصحیح غزلیات شمس تبریز
مقدمه‌نویسی و انتشار تصویر نسخه خطی منظومهٔ علی‌نامه




:: بازدید از این مطلب : 260
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 30 شهریور 1394 | نظرات (1)
نوشته شده توسط : ادبیات پارسی

شهاب الدین یحیی بن حبش بن امیرک سهروردی، ملقب به الموید بالملکوت، خالق البرایا و قدح الزند- آتش افروز و شگفتی آفرین- و معروف به شیخ مقتول، شیخ شهید و شیخ اشراق در سال‌ 533 -549 هجری -  در شهر سُهرورد دیده به جهان گشود. شهر سُهرورد ( گل سرخ)، در جنوب زنجان و غرب سلطانیه در ایالت جبال، یعنی ماد کهن واقع شده بود. این شهر در قرن ششم هنوز آبادان و پُر رونق بود. سهروردی پس از سپری کردن ایام کودکی  در سهرورد، برای فراگیری دانش راهی مراغه شد. در مراغه نزد مجدالدین جیلی به فراگیری حکمت پرداخت. فخرالدین رازی هم شاگرد ‌این استاد بود و درهم‌آن‌جا با سهروردی آشنا شد، این دو با هم مباحثاتی نیز داشتند. سهروردی پس از چندی، برای ادامه‌ی تحصیل راهی اصفهان شد. اصفهان در آن روزگار مهم‌ترین فرهنگْ شهر ایران زمین بود. در آن شهر نزد ظهیرالدین قاری به خوبی با مبانی فلسفه‌ی مشا آشنا شد.

 

از آن پس زنده‌گی پُر فراز و نشیب و همیشه در سفر وی آغاز شد. به دیدار مشایخ بسیاری رفت و مجذوب اندیشه‌ی عرفانی شد. چندی در دیاربکر اقامت کرد، در آن‌جا با دل‌گرم ترین پذیرایی دربار سلجوقیان روم روبرو شد. درهم‌آن‌جا بود که با فخرالدین ماردینی آشنا شد. تصویری که از منش و اندیشه‌ی سهروردی در ذهن ماردینی نقش بست بسیار جالب و گویا است. وی درباره‌ی سهروردی به دوستان خود می‌گوید: « نمی دانید که این جوان به چه آتشی می‌سوزد و با چه شعله‌ای می‌درخشد. در عمر خود کسی را که همانند آن باشد ندیده‌ام. اما از افراط ِ شور او و از بی احتیاطی او در حفظ زبان خود، نسبت به او بیم‌ناکم. از آن می‌ترسم که این افراط و بی احتیاطی به بهای جان‌اش تمام شود.» سهروردی به سفر خود ادامه داد از آناطولی به شامات رفت، مناظر زیبای شام وی را مسحور خود کرد. در یکی از سفرهای خود از دمشق به حلب رفت و در آن جا با ملک ظاهر شاه، پسر صلاح الدین ایوبی ملاقات کرد. ملک ظاهر شاه مجذوب حكيم جوان، سهروردی شد و از وی خواست كه در دربار وی در حلب ماندگار شود. سهروردی كه مسحور و مجذوب مناظر آن ديار شده بود، شادمانه پيش‌نهاد ملك ظاهر شاه را پذيرفت و در حلب ماند. اما دیری نگذشت که کار بحث و مناظره‌ی وی با علمای قشری و مجریان شریعت و قضات بالا گرفت. در جامعه‌ و فرهنگی که نهان زیستی و مُهر کردن دهان و دوختن لب، شیوه‌ی تداوم و بقای زتده‌گی است؛ بدیهی است آن که اسرار هویدا کند، بر سر دار خواهد رفت. سر سبز سهروردی را نه فقط زبان سرخ، بل عقل سرخ وی بر باد داد. سهروردی سودای حکیم- فرمان‌روا را در سر می‌پروراند. سیف الدین آمدی حکایت می‌کند: « در حلب با سهروردی ملاقات کردم. گفت که مُلک روی زمین به دست من خواهد افتاد. پرسیدم‌اش که از کجا این حرف را می‌گوید؟ پاسخ داد خواب دیدم مثل این که دارم آب دریا را سر می‌کشم. گفتم شاید تعبیر خوابی که دیدی چیزی از قبیل شهرت علمی و امثال آن باشد. ولی دیدم که او از اندیشه‌ای که در دل‌اش جای گرفته است دست بردار نیست.» سهروردی سودای برانداختن نظام دِرم و دینار را در سر می‌پروراند. شمس الدین تبریزی در این باره به صراحت می‌گوید: « این شهاب الدین می‌خواست که این دِرم و دینار بر گیرد که « سبب فتنه است و بریدن دست‌ها و سرها.» معاملت خلق به چیزی دیگر باشد.» هم چنین نباید از یاد بُرد که در آن زمان صلاح الدین ایوبی تازه توانسته بود خاندان فاطمی مصر را، که از مهم‌ترین امیدهای اسلامِ باطنی اسماعیلیه بود در هم بکوبد. و از آن‌جا که واژه‌گان سهروردی گاهی بسیارنزدیک به ادبیات اسماعیلیه و فاطمیان بود؛ قضات به راحتی می‌توانستند برای وی پرونده‌ی محکمه پسند، بسازند. و چنین بود که علمای جلیل القدرت سهروردی را به جرم الحاد، فساد در دین، دعوی نبوت، مرتد و کافر، مهدورالدم اعلام کردند. و به دستور صلاح الدین ایوبی و به رغم مخالفت های مَلک ظاهر شاه، سرانجام در دوازده هم مرداد ماه سال 570 برابر با 29ژوییه 1191 میلادی، وی را در سن سی و هشت ساله‌گی در زندان حلب به قتل رساندند.
 

تقسیم بندی آثار شیخ اشراق
 

با وجود این‌که مجال تجربه‌ی زنده‌گی طولانی از سهروردی، توسط حاکمان و عالمان حاکم دریغ شد، اما وی توانست باوجود فرصت اندک آثار بسیاری خلق کند. از سهروردی چهل و نُه اثر به جای مانده است. از این چهل و نُه اثر سیزده جلد آن به فارسی و بقیه به زبان عربی است. پژوهش‌گران، آثار سهروردی را به شیوه‌های گوناگون تقسیم بندی کرده‌اند. نخستین بار لویی ماسینیون آثار سهروردی رابه سه گروه متمایز دسته بندی کرد. ماسینیون آثار سهروردی را به آثار دوره‌ی جوانی( رساله‌های عرفانی) آثار نیمه‌ی عمر ( مشایی) و آثار اشراقی تقسیم نمود. این تقسیم بندی با مطالعات بعدی مورد تردید واقع شد. پس از وی هانری کربن، که نقش بسیاری در معرفی سهروردی داشت، آثار وی را به چهار گروه متمایز تقسیم کرد. دکتر سید حسین نصر با بازنگری در آثار سهروردی آثار وی را به پنج گروه تقسیم کرد. سرانجام محسن کدیور با رجوعی دوباره به آثار سهروردی و شروح و تعلیقات آن‌ها و تحقیقات انجام یافته، آثار سهروردی را به شش دسته تقسیم کرد. تقسیمی که به نظر پذیرفتنی تر از سایر تقسیم بندی‌های تا کنونی است.
 

 

دسته‌ی اول:
 آثاری که به‌طور ویژه به مبانی فلسفه‌ی اشراق می‌پردازد. در این دسته تنها می‌توان کتاب حکمة الاشراق را جای داد. زیرا این کتاب با تمام آثار سهروردی متفاوت است و در حقیقت سنگ بنای فلسفه‌ی اشراقی وی به حساب می‌آید. وی در این اثر سیمای تمام عیار فلسفه‌ی تأسیسی خود را جلوه‌گر می‌سازد. به گفته‌ی خود سهروردی، کلید درک اندیشه‌ها و یافته‌های او در همین کتاب است.
 

 

دسته‌ی دوم:
 در این دسته، چهار اثر آموزشی و نظری سهروردی که همه‌گی به زبان عربی است، قرار می‌گیرد. این چهار کتاب عبارت‌اند از: التلویحات، المشارع و المطارحات، المقاومات، اللمحات. در این آثار نخست از فلسفه‌ی مشایی، با خوانش ویژه‌ی سهروردی سخن رفته است. سپس بر این پایه، فلسفه‌ی اشراق مورد بررسی قرار می‌گیرد. هر چهار کتاب دارای سه بخش منطق، طبیعیات و الهیات است.  التلویحات، مهم ترین کتاب در این دسته از آثار سهروردی است. در حقیقت المطارحات به منزله‌ی شرحی است بر التلویحات، اللمحات در حکم خلاصه‌ی آن است و المقاومات الحاقی است بر التلویحات.
 

 

دسته‌ی سوم:
 در این دسته، رساله‌ها  و کتاب‌های فارسی و عربی قرار دارد که درحقیقت درون‌مایه آن‌ها، خلاصه و یا شرح تفصیلی آثار دسته‌ی اول و دوم است. در این دسته دو رساله‌ی مهم هیاکل النور و الالواح العمادیه قرار دارد که به زبان عربی نوشته شده است و توسط خود سهروردی به فارسی برگردانیده شده است. رساله‌ی فی اعتقاد الحکما به زبان عربی و رساله‌های پرتونامه و بستان القلوب به زبان فارسی نیز در این دسته جای می‌گیرد.
 

 

دسته‌ی چهارم:
 در این دسته، حکایت‌های رمزی و داستان‌های عرفانی سهروردی قرار دارد. آثاری که به گفته‌ی جعفر میر صادقی: « با وجود پیچیده‌گی و رمزآمیز بودنشان، قبل از هر چیز قصه‌اند... قصه‌هایی که از نظر خوش ساختی و ایجاز با  بهترین نمونه‌های داستان‌ کوتاه قرن بیستم قابل مقایسه‌اند. شروع مطلب در هر یک از این قصه‌ها آن‌چنان استادانه و میخ‌کوب کننده است که حتا نظیر آن را در بهترین داستان‌های کوتاه معاصرمان هم بندرت می‌بینیم.» زبان بیشتر این رساله‌ها فارسی است و برخی از آن‌ها عبارت‌اند از: عقل سرخ، صفیر سیمرغ، آواز پَر جبرئیل، لغت موران، فی حالت طفولیت، روزی با جماعت صوفیان، الغربة الغربیه و نیز رساله‌ی فی المعراج که هنوز منتشر نشده است.
 

 

دسته‌ی پنجم:
 نوشته‌ها، ترجمه‌ها، تفسیر‌ها و شرح‌هایی  است که سهروردی به رشته‌ی تحریر در آورده است. آثاری چون شرح فارسی اشارات بوعلی سینا، ترجمه‌ی رسالة الطیر بوعلی، و از همه مهم‌تر رساله‌ی فی حقیقة العشق یا مونس العشاق که برگرفته از رساله‌ی فی العشق بوعلی سینا است. هم چنین تفسیر چند سوره از قرآن و برخی از احادیث نبوی که تاکنون منتشر نشده است، در این دسته از آثار جای می‌گیرد.
 

 

دسته‌ی ششم:
نیایش‌ها و مناجات‌نامه‌هایی که همه‌گی به زبان عربی است و الواردات و التقدیسات خوانده می‌شود. این آثار نیز تاکنون منتشر نشده است.
 

 

 


فلسفه اشراق


سهروردی کسی است که مکتب فلسفی اشراق را بوجود آورد که بعد از مرگش وسعت یافت. او نظریه خود را در اواخر قرن ششم و اوایل قرن هفتم ارائه کرد. سهروردی را رهبر افلاطونیان جهان اسلام لقب داده‌اند. او خود فلسفه اش را حکمت اشراق نامیده بود که به معنای درخشندگی و برآمدن آفتاب است و اقوام لاتین آن را aurora conurgens نام نهاده اند. اما این تفکر فلسفه خاص افلاطونی نیست و در آن آرای افلاطون و ارسطو و نوافلاطونیان و زرتشت و هرمس و اسطوره تحوت و آرای نخستین صوفیان مسلمان در هم آمیخته است.

مکتب سهروردی هم فلسفه هست و هم نیست. فلسفه است از این جهت که به عقل اعتقاد دارد، اما عقل را تنها مرجع شناخت نمی‌داند. عرفان است از این نظر که کشف و شهود و اشراق را شریف ترین و بلندمرتبه ترین مرحله شناخت می‌شناسد. او به سختی بر ابن سینا می تازد و از کلیات و مثل افلاطون دفاع می‌کند. بر وجودشناسی ابن سینا ایراد می‌گیرد که چرا اظهار داشته که در هر شئ موجود، وجود امری حقیقی است و ماهیت امری اعتباری، و برای تحقق محتاج وجود است. در حالی که طبق حکمت اشراق، ماهیت امری حقیقی است و وجود امری اعتباری

 

نورالانوار


سهروردی وجودشناسی خود را «نورالانوار» نام داده است. همان حقیقت الهی که درجه روشنی آن چشم را کور می‌کند. نور را نمی‌توان با کمک چیز دیگر و نسبت به آن تعریف کرد، زیرا تمام اشیا با نور آشکار می‌شوند و طبعا باید با نور تعریف شوند. «نورالانوار» یا «نور مطلق» همان وجود مطلق است و تمام موجودات، وجود خود را از این منبع کسب کرده اند و جهان هستی چیزی جز مراتب و درجات گوناگون روشنایی و تاریکی نیست. به همین دلیل سلسله مراتب موجودات بستگی به درجه نزدیکی آن ها با «نورالانوار» دارد، یعنی به میزان درجه «اشراق» و نوری که از نورالانوار به آن ها می‌رسد.

 

آثار


فهرست کامل آثار فارسی و عربی شهاب الدین یحیی سهروردی با استفاده از فهرست شهرزوری و مقایسه آن با فهرست (ریتر) در دائرةالمعارف اسلامیه بشرح زیر آمده‌است:

۱- المشارع و المطارحات، در منطق، طبیعیات، الهیات.

۲- التلویحات.

۳- حکمةالاشراق، در دو بخش. بخش نخست، در سه مقاله در منطق، بخش دوم در الهیات در پنج مقاله. (این کتاب مهم‌ترین تألیف سهروردی می‌باشد و مذهب و مسلک فلسفی او را بخوبی روشن مینماید).

۴- اللمحات، کتاب مختصر و کوچکی در سه فن از حکمت، یعنی: طبیعیات، الهیات و منطق.

۵- الالواح المعادیه، در دانشهای حکمت و اصطلاحات فلسفه.

۶- الهیاکل النوریه، یا هیاکل النور. این کتاب مشتمل بر آراء و نظریه‌های فلسفی می‌باشد، بر مسلک و ذوق اشراقی. سهروردی نخست آن را به زبان عربی نگاشته و سپس خود آن را به پارسی ترجمه کرده‌است.

۷- المقاومات، رساله مختصری است که سهروردی خود آن را به منزله ذیل یا ملحقات التلویحات قرار داده‌است.

۸- الرمز المومی(رمز مومی) هیچیک از نویسندگانی که آثار و تألیف‌های سهروردی را یاد کرده‌اند، از این کتاب نامی نبرده‌اند، جز شهروزی که آن را در فهرست سهروردی آورده‌است.

۹- المبدء والمعاد. این کتاب به زبان پارسی است، و کسی جز شهرزوری از آن یاد نکرده‌است.

۱۰- بستان القلوب، کتاب مختصری است در حکمت، سهروردی آن را برای گروهی از یاران و پیروان مکتب خود به زبان پارسی در اصفهان نگاشته‌است.

۱۱- طوراق الانوار، این کتاب را شهرزوری یاد کرده، ولی ریتر از آن نام نبرده‌است.

۱۲- التنقیحات فی الاصول، این کتاب در فهرست شهرزوری آمده ولی ریتر از قلم انداخته‌است.

۱۳- کلمةالتصوف. شهرزوری این کتاب را با این نام در فهرست خود آورده، و ریتر آنرا بنام (مقامات الصوفیه) یاد کرده‌است.

۱۴- البارقات الالهیة، شهرزوری این را در فهرست خود آورده و ریتر از آن نام نبرده‌است.

۱۵- النفحات المساویة، شهرزوری در فهرست خود یاد کرده و ریتر نام آن را نیاورده.

۱۶- لوامع الانوار.

۱۷- الرقم القدسی.

۱۸- اعتقاد الحکما.

۱۹- کتاب الصبر. نام این چهار کتاب اخیر در فهرست شهرزوری آمده و در فهرست ریتر دیده نمی‌شود.

۲۰- رسالة العشق، شهرزوری این کتاب را بدین نام آورده‌است، ولی ریتر آنرا بنام «مونس العشاق» یاد کرده‌است. این کتاب به زبان فارسی است.

۲۱- رساله در حالة طفولیت، این رساله به زبان فارسی است. شهرزوری آنرا یاد کرده و ریتر آنرا نیاورده‌است.

۲۳- رساله روزی با جماعت صوفیان، این رساله نیز به زبان پارسی است. در فهرست شهرزوری آمده و از ریتر دیده نمی‌شود.

۲۴- رساله عقل، این نیز به زبان پارسی است، در فهرست شهرروزی آمده، و در فهرست ریتر دیده نمی‌شود.

۲۵- شرح رساله «آواز پر جبرئیل» این رساله هم به زبان پارسی است.

۲۶- رساله پرتو نامه، مختصری در حکمت به زبان پارسی است، سهروردی در آن به شرح بعضی اصطلاحات فلسفی پرداخته‌است.

۲۷- رساله لغت موران، داستان‌هائی است، رمزی که سهروردی آن را به زبان پارسی نگاشته‌است.

۲۸- رساله غربةالغربیة، شهرزوری این را به همین نام یاد کرده‌است، اما ریتر آنرا بنام (الغربةالغربیة) آورده‌است. داستانی است که سهروردی آن را به رمز به عربی نگاشته و در نگارش آن از رساله (حی بن یقطان) این سینا مایه گرفته، و یا بر آن منوال نگاشته‌است.

۲۹- رساله صفیر سیمرغ، که به پارسی است.

۳۰- رسالةالطیر، شهرزوری نام این رساله را چنین نگاشته، ولی ریتر نام آنرا (ترجمه رساله طیر) نوشته‌است. این رساله ترجمه پارسی رسالةالطیر ابن سینا می‌باشد که سهروردی خود نگاشته‌است.

۳۱- رساله تفسیر آیات «من کتاب الله و خبر عن رسول الله». این رساله را شهرزوری یاد کرده و ریتر از آن نام نبرده‌است.

۳۲- التسبیحات و دعوات الکواکب. شهرزوری این کتاب را بهمین نام در فهرست خود آورده، اما در فهرست ریتر کتابی بدین نام نیامده‌است. ریتر مجموعه رساله‌ها و نوشته‌ها و نوشته‌های سهروردی را که در این نوع بوده، یکجا تحت عنوان (الواردات و التقدیسات) در فهرست خود آورده‌است و احتمال داده می‌شود که کتاب التسبیحات.... نیز جزء مجموعه مزبور باشد.

۳۳- ادعیة متفرقه. در فهرست شهرزوری آمده‌است.

۳۴- الدعوة الشمسیة. شهرزوری از این کتاب یاد کرده‌است.

۳۵- السراج الوهاج. شهرزوری این کتاب را در فهرست خود آورده‌است، اما خودش درباره صحت نسبت این کتاب به سهروردی تردید نموده‌است، زیرا می‌گوید: (والاظهر انه لیس له) درست تر آنست که این کتاب از او نباشد.

۳۶- الواردات الالهیة بتحیرات الکواکب و تسبیحاتها. این کتاب تنها در فهرست شهرزوری آمده‌است.

۳۷- مکاتبات الی الملوک و المشایخ، این را نیز شهرزوری نام برده‌است.

۳۸- کتاب فی السیمیاء. این کتابها را شهرزوری نام برده، اما نامهای ویژه آنها را تعیین نکرده و نوشته‌است این کتابها به سهروردی منسوب می‌باشد.

۳۹- الالواح، این کتاب را شهرزوری یک بار (شماره ۵) در فهرست خود یاد کرده که به زبان عربی است و اکنون بار دوم در اینجا آورده‌است که به زبان پارسی است. (سهروردی خود این کتاب را به هر دو زبان نگاشته، یا به یک زبان نگاشته و سپس به زبان دیگر ترجمه کرده‌است).

۴۰- تسبیحات العقول و النفوس والعناصر. تنها در فهرست شهرزوری آمده‌است.

۴۱- الهیاکل. این کتاب را شهرزوری در فهرست خود یکبار بنام (هیاکل النور) یاد کرده و می‌گوید به زبان عربی است و بار دیگر به عنوان الهیاکل آورده‌است و می‌گوید به زبان پارسی است. این را نیز سهروردی خود به هر دو زبان پارسی و عربی نگاشته‌است.

۴۲- شرح الاشارات. پارسی است. تنها در فهرست شهرزوری آمده‌است.

۴۳- کشف الغطاء لاخوان الصفا. این کتاب در فهرست ریتر آمده و در شهرزوری مذکور نمی‌باشد.

۴۴- الکلمات الذوقیه و النکات الشوقیه، یا «رسالةالابراج» این کتاب نیز تنها در فهرست ریتر آمده‌است.

۴۵- رساله (این رساله عنوان ندارد) تنها در فهرست ریتر آمده‌است. ریتر نوشته‌است: موضوعهائی که در این رساله از آنها بحث شده، عبارت است از جسم، حرکت، ربوبیة(الهی)معاد، وحی و الهام.

۴۶- مختصر کوچکی در حکمت: شهرزوری این را یاد نکرده، ولی در فهرست ریتر آمده‌است، و می‌گوید: سهروردی در این رساله از فنون سه گانه حکمت یعنی منطق، طبیعیات و الهیات بحث می‌کند.

۴۷- شهرزوری و ریتر منظومه‌های کوتاه و بلند عربی از سهروردی نقل کرده‌اند که در موضوعهای فلسفی و اخلاقی یا عرفانی می‌باشد، نظیر قصیده عربی مشهور ابن سینا: سقطت الیک من.... که مطلع یکی از آنها این بیت می‌باشد.

ابداً تحن الیکم الارواح - و وصالکم ریحانها والروح




:: بازدید از این مطلب : 241
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 30 شهریور 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : ادبیات پارسی

مهدی اخوان ثالث متخلص به م. امید در سال 1307 در مشهد چشم به جهان گشود. در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد.و در سال 1327 به تهران امد و کار خود را با معلمی اغز کرد و در ادامه به همکاری با مطبوعات ، شرکت در کارهای سینمایی و نویسندگی و کار برای برنامه های رادیویی و بنیاد فرهنگ ایران کار خود را ادامه داد

در سال 1330 ارغنون  اولین مجموعه شهری خود را به چاپ رساند و با آخر شاهنماه در سال 1338 به شهرتی بسیار رسید

اخوان ثالث را باید از پیشکسوتان شعر امروز فارسی و به ویژه شعر نو حماسی دانست وی در جوانی با شعر کلاسیک آشنا میشود و به سرودن قصیده و غزل میپردازد و بنیان کاری خود را بر پایه عر کلاسیک بنا مینهد . در ابتدا با شعر نیما به مخالفت میپردازد و لی بعد از ورود به تهران و آشنایی بیشتر با شعر نیما سبک اورا کشف میکند و اسلوب شعری خود را زیر تاثیر شعر نیما دگرگون میکند .

 

اخوان ثالث اقیده دارد که قالب های شعر فارسی همیشه زنده و جاندارند و شاعر امروزی میتواند همچنانکه ر قالبهای نیمائی شعر می سراید ، از قالبهای کهن نیز استفاده کند . در هر خوان را میتوان از نخستین شاعرانی دانست که به خوبی به تحلیل  دقیق شعر نیمایی به ویژه از لحاظ وزن و قالب ، پرداخته و به درک آن نائل لمده است و در واقع او فزرزندیستکه تجارب پدر را آموخته و حتی از ان فراتر رفته است .

اخاون ثالث وزن را با شعر فارسی همراز و همدم میداند و نمی خواهد آن را از شعر بگیرد زیرا شعر بی وزن را شعر کامل نمیداند و وزن را برای شعر موهبتی می شمارد . قافیه از نظر او برای شعر نوعی پیرایه و نیز نوعی مرزبندی است و آن را به کلی رد نمیکند و نشان میدهد که شعر بدون قافیه ، تعادل و توازن خود را از دست می نهد و از هم پاشیده و در هم ریخته به نظر میرسد .

زبان اخوان ، زبانی کاملا مستقل و تازه و ویژه خود اوست این زبان ساخته ذهن شاعریست افریننده که شعر کلاسک فارسی را خوب فهمیده و از جوانی با آن خو گرفته است و همین انس و الفت وا با شعر گذشته است که ذهن او را به سوی افقهای تازه گشوده است .زبان اخوان ثالث لحنی حماسی دارد : لحنی که ریشه در اشعار فردوسی و ناصر خسرو و بهار دارد .

شاعر با شور و هیجان پا به میدان اجتماع نهاده و خیلی زود گرفتارشکست میشود و به وحشت میافتد . از این پس تمام وجود او را ناامیدی و غم سرد و سنگینی فرا میگیرد و او حماسه سرای غمها میشود .

 

سلامت را نمیخواهند ساخ گفت

هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دسته ا پنهان

نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگین

درختان اسکلت های بلور اجین

زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه

غبار آلود مهر و ماه

زمستان است

 

به طور کلی اخوان ثالث شاعری است که گویی چیزی جز ناامیدی و ترسو شکست در دلش راه نیافته . اخوان در شعر های تغزلی به توصیف حالتهای درونی خود میپردازد و در اینگونه اشعار ، احساس شاعرانه همراه با نوعی تفکر و اندیشه جلوه گر میشود .

 

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه هستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در های دیگر هستم

های مپریشی صفای زلفکم را باد

های مخراشی به غفلت گونه ام را تیغ

آبرویم را نریزی دل

لحظه دیدار نزدیک است

 

 

سبک شعری اخوان ثالث

مهدي اخوان ثالث از پيش‌كسوتان شعر امروز فارسي به ويژه شعر حماسي و اجتماعي است. او را شاعر حماسه‌هاي شكست مي‌نامند. شعر اخوان ريشه در ادبيات گذشته ايران دارد كه هم از نظر زبان و هم از نظر مضمون قوي و پر بار است. او در شعرش كلمات زبان محاوره را به راحتي در كنار كلمات ادبي فاخر مي‌نشاند و از اين حيث زبان غني و خاص خود را داراست كه در ميان شاعران معاصر كاملاً مشخص است.

اشعار او ريشه هاي اجتماعي و عاشقانه دارد. اخوان در جواني با شعر كلاسيك فارسي آشنا شد و به سرودن قصيده و غزل پرداخت اما همواره به دنبال نوعي تازگي در شعر بود اخوان و در پي آشنايي با نيما و تحت تأثير شعر او دگرگون شد.

اشعار نخستين او تماماً به شيوه كهن است كه حاكي از توانايي وي در سرودن به شيوه سنتي است. سبك‌ شعريی اخوان‌ ثالث‌ در اغلب‌ مجموعه‌ های‌ او سبك‌ حماسيی و اساطيری‌كهن‌ با الهام‌ از ‌فردوسی است‌ و تأثير شاهنامه‌ در بيشتر اشعار او آشكار است‌ بطوريكه‌ شيوه‌ شاعری‌ او نوعی سبك‌ خراسانی نوين‌ است‌.

 اما آنچه وي را در مقام شاعري صاحب سبك معرفي مي كند اشعار نو و تازه اوست كه آغاز آنرا مي‌توان در مجموعه "زمستان" دانست. اخوان وزن را با شعر فارسي همراز و همدم مي‌دانست و نمي‌خواست آنرا از شعر بگيرد. قافيه را هم براي تعادل و توازن و تناسب شعر لازم مي‌دانست و آنرا به كلي رد نمي‌كرد.

زبان وي كاملاً مستقل، تازه و ويژه خود اوست. زبان او مجموعاً لحن حماسي دارد. لحني كه ريشه آنرا در اشعار فردوسي، ناصر خسرو و بهار مي‌توان يافت.

اخوان از تغزل گويي به حماسه سرايي رسيد و شاعري اجتماعي شد. او باشور و هيجان پاي به ميدان اجتماع گذاشت اما خيلي زود گرفتار شكست شد و به وحشت افتاد. از اين پس تمام وجود او را نااميدي فرا گرفت و او حماسه سراي غم‌ها گشت.

 

 منتقدان و محققان، اشعار اخوان را به سه دوره تقسيم می کنند:

دوران نخست که از حدود بيست سالگی او آغاز شد و تا سال ۳۲ ادامه يافت. در اين دوران او اشعاری به سبک قدما می سرود. در اين دوران بود که به گفته مرتضی کاخی ملک الشعرای بهار آينده شعری خوبی برای اخوان آرزو می کند. در اين دوران م. اميد به زبانی فاخر و متشخص نزديک می شود.

دوران دوم فعاليت ادبی او از بعد بيست و هشت مرداد ۳۲ آغاز می شود و تا حوالی سال های پنجاه تا پنجاه و يک ادامه می يابد. اخوان در اين دوران به طور جدی به شعر نيمايی می پردازد و با تسلطی که به اوزان ادبيات کلاسيک دارد و با علاقه ای که به زبان خراسانی نشان می دهد، ازهم آميزی آنها با شعر نيمايی اشعاری خلق می کند که از نظر وزن و قافيه، زبان و مضمون کاملا نو و متفاوت اند. در اين دوران است که مضامين سياسی و فلسفی در اشعار او جان می گيرند و به دليل اشعار اين دوران، که دوران پس از شکست نهضت ملی است، او شاعر حسرت ها و حماسه های شکست خورده لقب می گيرد. کار او با زبان در اين دوران رشک برانگيز است. زبان فاخر و متشخص اشعار او، همراه با مضامين نويی که به کار می گيرد، سبب آفرينش شعرهای درخشان و کم نظيری در ادبيات معاصر ايران می شود

دوران سوم فعاليت های ادبی اخوان از اوايل دهه پنجاه تا پايان روزگار او ادامه يافت. شاخص ترين کارهای اخوان در اين دوره نوشتن کتاب بدعت ها و بدايع نيما يوشيج و عطا و لقای نيماست. او در کتاب نخست بديع و عروض و قافيه، فرم و بيان شعری نيمايی را جزء به جزء شرح داده و انطباق و سازگاری آنرا با ادبيات کلاسيک ثابت کرده و به اين ترتيب به تثبيت و استحکام شعر نو فارسی و به ويژه بخش نيمايی آن پرداخته است.

در شاعران معاصر کمتر کسی را داشته و داريم که به ميزان اخوان بر زبان و ادب فارسی مسلط بوده است. تعريف اخوان از شعر به بيان خود وي را مي‌توان نمايانگر درك عميقش از شعر دانست :

«شعر محصول بی‌تابی آدم است در لحظاتی که شعور نبوت بر او پرتو انداخته. حاصل بی‌تابی در لحظاتی که آدم در هاله‌ای از شعور نبوت قرار گرفته است. شاعر بی‌هیچ شک و شبهه طبعا و بالفطره باید به نوعی، دیوانه باشد و زندگی غیر معمول داشته باشد و این زندگیهای احمقانه و عادی که غالبا ماها داریم، زندگی شعری نیست. باید همه‌ی عمر، هستی، هوش، همت، همه‌ی خان و مان و خلاصه تمامت بود و نبود وجود را داد»

 

اخوان از نگاه دیگران

جمال میرصادقی، داستان‌نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته‌است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان‌بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.

نادر نادر پور، شاعر معاصر ایران که در سال‌های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م. امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت.

نادرپور گفته‌است: «شعر او یکی از سرچشمه‌های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه‌ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می‌گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می‌توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می‌توان مشاهده کرد.»

 

اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه‌ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده: «من نه سبک شناس هستم نه ناقد... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته‌ام که می‌کوشم اعصاب و رگ و ریشه‌های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم....»

 

هوشنگ گلشیری، نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می‌داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می‌گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می‌توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره.

اسماعیل خویی، شاعر ایرانی مقیم بریتانیا و از پیروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آیندگان برسد یکی از آنها احمد شاملو و دیگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نیمایوشیج هستند.

به گفته آقای خویی، اخوان از ادب سنتی خراسان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته‌است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده‌است. آقای خویی می‌افزاید که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنیاد گذاشت و دارای یکی از توانمندترین و دورپرواز ترین خیال‌های شاعرانه بود. اسماعیل خویی معتقد است که اخوان همانند نیما از راه واقع گرایی به نماد گرایی می‌رسد.

وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می‌گوید که اگر در شعر قدیم ایران باباطاهر را نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل بر می‌آید و بر دل می‌نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی یابد، اخوان فرزند بی نظیر باباطاهر در این زمینه‌است.

غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن می‌گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره‌ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده‌است.

زمستان در دی ماه ۱۳۳۴ سروده شده‌است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می‌کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته‌است.

 

 

اخوان ثالث چند ماه پس از بازگشت از خانه فرهنگ آلمان در چهارم شهریور ماه سال ۱۳۶۹ در تهران جان سپرد. وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد

 

آخر شاهنامه :

اين شكسته چنگ بي قانون

رام چنگ چنگي شوريه رنگ پير

گاه گويي خواب مي بيند

خويش را در بارگاه پر فروغ مهر

طرفه چشم نداز شاد و شاهد زرتشت

يا پريزادي چمان سرمست

در چمنزاران پاك و روشن مهتاب مي بيند

 

روشنيهاي دروغيني

كاروان شعله هاي مرده در مرداب

بر جبين قدسي محراب مي بيند

ياد ايام شكوه و فخر و عصمت را

مي سرايد شاد

قصه ي غمگين غربت را

 

هان، كجاست

پايتخت اين كج آيين قرن ديوانه ؟

با شبان روشنش چون روز

روزهاي تنگ و تارش ، چون شب اندر قعر افسانه

با قلاع سهمگين سخت و ستوارش

با لئيمانه تبسم كردن دروازه هايش ،‌سرد و بيگانه

 

هان، كجاست ؟

پايتخت اين دژآيين قرن پر آشوب

قرن شكلك چهر

بر گذشته از مدارماه

ليك بس دور از قرار مهر

قرن خون آشام

قرن وحشتناك تر پيغام

كاندران با فضله ي موهوم مرغ دور پروازي

چار ركن هفت اقليم خدا را در زماني بر مي آشوبند

هر چه هستي ، هر چه پستي ، هر چه بالايي

سخت مي كوبند

پاك مي روبند

 

هان، كجاست ؟

پايتخت اين بي آزرم و بي آيين قرن

كاندران بي گونه اي مهلت

هر شكوفه ي تازه رو بازيچه ي باد است

همچنان كه حرمت پيران ميوه ي خويش بخشيده

عرصه ي انكار و وهن و غدر و بيداد است

پايتخت اينچنين قرني

بر كدامين بي نشان قله ست

 

در كدامين سو ؟

ديده بانان را بگو تا خواب نفريبد

بر چكاد پاسگاه خويش ،‌دل بيدار و سر هشيار

هيچشان جادويي اختر

هيچشان افسون شهر نقره ي مهتاب نفريبد

بر به كشنيهاي خشم بادبان از خون

ماه ، براي فتح سوي پايتخت قرن مي آييم

تا كه هيچستان نه توي فراخ اين غبار آلود بي غم را

با چكاچاك مهيب تيغهامان ، تيز

غرش زهره دران كوسهامان ، سهم

پرش خارا شكاف تيرهامان ،‌تند

نيك بگشاييم

شيشه هاي عمر ديوان را

ز طلسم قلعه ي پنهان ، ز چنگ پاسداران فسونگرشان

خلد برباييم

بر زمين كوبيم

ور زمين گهواره ي فرسوده ي آفاق

دست نرم سبزه هايش را به پيش آرد

تا كه سنگ از ما نهان دارد

چهره اش را ژرف بخشاييم

 

 

 

کتاب‌ شناسی

 

ارغنون، انتشارات تهران، (۱۳۳۰)

زمستان، انتشارات زمان، (۱۳۳۵)

آخر شاهنامه، انتشارات زمان، (۱۳۳۸)

از این اوستا، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)

منظومه شکار، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)

پاییز در زندان، انتشارات مروارید، (۱۳۴۸)

عاشقانه‌ها و کبود (۱۳۴۸)

بهترین امید (۱۳۴۸)

برگزیده اشعار (۱۳۴۹)

در حیاط کوچک پاییز در زندان (۱۳۵۵)

دوزخ اما سرد (۱۳۵۷)

زندگی می‌گوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷)

ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم (۱۳۶۸)

گزینه اشعار (۱۳۶۸)

شاملو مردی دوست داشتنی




:: بازدید از این مطلب : 1074
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 30 شهریور 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : ادبیات پارسی

امیر هوشنگ ابتهاج سمیعی گیلانی (زادهٔ ۶ اسفند ۱۳۰۶، در رشت، استان گیلان)، متخلص به «ه‍. الف سایه»، شاعر و موسیقی‌پژوه ایرانی است.

زادروز : ۶ اسفند ۱۳۰۶

رشت

محل زندگی : مقیم شهر کلن از سال ۱۹۸۷

ملیت : ایران

لقب : ه. الف سایه

 

زندگی

او در ۶ اسفند ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش آقاخان ابتهاج از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. برادران ابتهاج عموهای او بودند. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در رشت و دبیرستان را در تهران گذراند و در همین دوران اولین دفتر شعر خود را به نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج در جوانی دلباخته دختری ارمنی به نام گالی شد که در رشت ساکن بود و این عشق دوران جوانی دست مایه اشعار عاشقانه‌ای شد که در آن ایام سرود. بعدها که ایران غرق خونریزی و جنگ و بحران شد، ابتهاج شعری به نام کاروان(دیرست گالیا…)بااشاره به همان روابط عاشقانه‌اش در گیر و دار مسایل سیاسی سرود. ابتهاج مدتی به عنوان مدیر کل شرکت دولتی سیمان تهران به کار اشتغال داشت.

منزل شخصی سایه که از منازل سازمانی شرکت سیمان است در سال ۱۳۸۷ با نام خانه ارغوان به ثبت سازمان میراث فرهنگی رسیده‌است. دلیل این نامگذاری، وجود درخت ارغوان معروفی در حیاط این خانه‌است که سایه، شعر معروف (ارغوان)خود را برای آن درخت گفته‌است. این خانه قدمت چندانی ندارد اما از آنجاکه در زمان سکونت سایه در آن محفل ادبی بزرگان شعر و موسیقی و محل نشست‌های آنها بوده‌است دارای ارزش فرهنگی بسیار بالایی است.

سایه در سال ۱۳۴۶ به اجرای شعر خوانی بر مزار حافظ در جشن هنر شیراز می‌پردازد که دکتر باستانی پاریزی در سفرنامه معروف خود (از پاریز تاپاریس)استقبال بی نظیرشرکت کنندگان و هیجان آنها پس از شنیدن اشعار سایه را شرح می‌دهدومی نویسد که تا قبل از آن هرگز باور نمی‌کرده‌است که مردم از شنیدن یک شعر نو تا این حد هیجان زده شوند.

ابتهاج از سال۱۳۵۰ تا ۱۳۵۶ سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران (پس از کناره گیری داوود پیرنیا) و پایه‌گذار برنامه موسیقایی گلچین هفته بود. تعدادی از غزل‌ها، تصنیف‌ها و اشعار نیمایی او توسط موسیقی‌دانان ایرانی نظیرشجریان ناظری حسین قوامی اجرا شده‌است. تصنیف خاطره انگیز تو ای پری کجایی و تصنیف سپیده(ایران ایسرای امید)از اشعار سایه‌است. سایه بعد از حادثه میدان ژاله (۱۷ شهریور۱۳۵۷)به همراه محمدرضا لطفی،محمدرضا شجریان و حسین علیزاده، به نشانه اعتراض از رادیو استعفا داد.

از مهم‌ترین آثار هوشنگ ابتهاج تصحیح او از غزل‌های حافظ است که با عنوان «حافظ به سعی سایه» نخستین بار در ۱۳۷۲ به چاپ رسید و بار دیگر با تجدیدنظر و تصحیحات تازه منتشر شد. سایه سالهای زیادی را صرف پژوهش و حافظ شناسی کرده که این کتاب حاصل تمام آن زحمت هاست که سایه در مقدمه آنرا به همسرش پیشکش کرده‌است.

 

آثار

سایه هم در آغاز، همچون شهریار، چندی کوشید تا به راه نیما برود؛ اما، نگرش مدرن و اجتماعی شعر نیما، به ویژه پس از سرایش ققنوس، با طبع او که اساسا شاعری غزلسرا بود؛ همخوانی نداشت. پس راه خود را که همان سرودن غزل بود؛ دنبال کرد.

سایه در سال ۱۳۲۵ مجموعهٔ «نخستین نغمه‌ها» را، که شامل اشعاری به شیوهٔ کهن است، منتشر کرد. در این دوره هنوز با نیما یوشیج آشنا نشده بود. «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره‌است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی. مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنکه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمی‌گیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزل‌های خود را چاپ کرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا که می‌توان گفت تعدادی از غزل‌های او از بهترین غزل‌های این دوران به شمار می‌رود.

سایه در مجموعه‌های بعدی، اشعار عاشقانه را رها کرد و با کتاب شبگیر خود که حاصل سال‌های پر تب و تاب پیش از سال ۱۳۳۲ است به شعر اجتماعی روی آورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازه‌ای در شعر معاصر گشود.

سایه پس از درگذشت دردناک احسان طبری در بهار ۱۳۶۸، مثنوی معروف و تاثیرگذار «قصه خون دل» را به یاد و در رثای او سرود.

 

خاطرات

هوشنگ ابتهاج سال ۱۳۹۱ در ۸۵ سالگی خاطرات خود را در گفتگو با میلاد عظیمی در کتاب پیر پرنیان اندیش عنوان کرد. در این کتاب هوشنگ ابتهاج به بیان عقاید و نظرات خود درباره بسیاری از چهره‌های به نام موسیقی، شعر و سیاست در زمان خود می‌پردازد. او در این کتاب تائید می‌کند که آزادی‌اش از زندان در سال ۱۳۶۳ بعد از نامه محمدحسین شهریار به آیت‌الله خامنه‌ای و بیان این نکته که «وقتی سایه را زندانی کردند، فرشته‌ها بر عرش الهی گریه می‌کنند» صورت گرفته‌است. ابتهاج یک سال بعد از زندان آزاد می‌شود.

 

اخراج از کانون نویسندگان ایران

در سال ۱۳۵۸ خورشیدی، هیات دبیران کانون نویسندگان ایران که عبارت بودند از باقر پرهام، احمد شاملو، محسن یلفانی، غلامحسین ساعدی و اسماعیل خوئی تصمیم به اخراج هوشنگ ابتهاج، به‌آذین، سیاوش کسرائی، فریدون تنکابنی و برومند گرفتند. این تصمیم نهایتا به تایید مجمع عمومی کانون نویسندگان ایران رسید و منجر به اخراج کل عناصر توده‌ای، به همراه این پنج تن، از کانون نویسندگان ایران شد.




:: بازدید از این مطلب : 223
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 30 شهریور 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : ادبیات پارسی

نورالدّین عبد الرّحمن بن احمد بن محمد معروف به ، ملقب به خاتم الشعرا شاعر، موسیقی‌دان، ادیب و صوفی نام‌دار ایرانی ۲۴ آبان ۷۹۳ - ۲۳ شعبان ۸۱۷ هجری -  بزرگترین استاد سخن بعد از عهد حافظ و به نظر بسیاری از پژوهشگران خاتم شعرای بزگ پارسی گوی است
تخلص او در شعر جامی است وی این تخلص را از دوجهت برگزید ، نخست به خاطر اینکه زادگاهش جام بود و دیگر آنکه رشحات قلمش از جرعه شیخ احمد جام معروف به ژنده پیل سرچشمه می گرفت
پدر بزگ جامی ، شمس الدین محمد دشتی از محله دشت اصفهان بود و به موجب بیدادگری ترکان و آشوب زمان  در سده ۸ قمری به خراسان کوچ کرد و در شهر جام با شهرت دشتی منصب قضاوت یافت و ماندگار شد.و با دختریک نفر از اقاب امام محمد شیبانی ازدواج کرد و ثمره آن کودکی بود به نام احمد و او نیز در همان شهر ازدواج کرد که حاصل ازدواج او پسری به نام عبدالرحمان بود که بعد ها با نام جامی شهرت آفاق گشت

روزگار کودکی و تحصیلات مقدماتی جامی در خرگرد جام،که در آن زمان یکی از تبعات هرات بود در کنار پدرش سپری شد. در حدود سیزده سالگی همراه پدرش به هرات رفت و در آنجا اقامت گزید و از آن زمان به جامی شهرت یافت وی در شعر ابتدا دشتی تخلص می‌کرد، سپس آن را به جامی تغییر داد که خود علت آن را تولدش در شهر جام و ارادتش به شیخ الاسلام احمد جام ذکر کرده‌است.
جامی مقدّمات ادبیات فارسی و عربی را نزد پدرش آموخت و چون خانواده‌اش شهر هرات را برای اقامت خود برگزیدند، او نیز فرصت یافت تا در مدرسه نظامیه هرات که از مراکز علمی معتبر آن زمان بود، مشغول به تحصیل شود و علوم متداول زمان خود را همچون صرف و نحو، منطق، حکمت مشایی، حکمت اشراق، طبیعیات، ریاضیات، فقه، اصول، حدیث، قرائت، و تفسیر به خوبی بیاموزد و از محضر استادانی چون خواجه علی سمرقندی و محمد جاجرمی استفاده‌کند.
در این دوره بود که جامی با تصوّف آشنا و مجذوب آن شد به‌طوریکه در حلقه مریدان سعدالدین محمد کاشغری نقشبندی درآمد و به تدریج چنان به مقام معنوی خود افزود که بعد از مرگ مرشدش خلیفه طریقت نقشبندیه گردید. پس از گذشت چند سالی جامی راه سمرقند را در پیش گرفت که در سایه حمایت پادشاه علم دوست تیموری الغ بیگ به کانون تجمّع دانشمندان و دانشجویان تبدیل شده بود. در سمرقند نیز نورالدّین توانست استادانش را شیفته ذکاوت و دانش خود کند. او که سرودن شعر را در جوانی آغاز کرده و در آن شهرتی یافته بود، با تکیه زدن بر مقام ارشاد و به نظم کشیدن تعالیم عرفانی و صوفیانه به محبوبیتی عظیم در میان اهل دانش و معرفت دست یافت.
بعد از چند سفر که جامی در بلاد خراسان و یا به ماوراءالنهر کرده بود بازپسین سفر او که از لحاظ مطالعهدر زندگانی وسیر حالات او بسی شایسته ارزش است سفر حجاز میباشد . در این سفر که به سال 851 - 877 هجری - اتفاق افتاده ؛از مدان ، کردستان ، بغداد ، کربلا ، نجف ، مدینه ، مکه ، دمشق ، حلب و تبریز دیدن نمود و به خراسان باز گشت در دیوان جامی موارد بسیاری یافت میشود که تمامی اشاره به این سفر ، حوادث و زیارت ها و شهر های مختلف و دل آزردگی ها و ملالت ها و نیایش او در این گشت و گذر میباشد .
بی شک جامی را میتوان از بزرگترین شاعران قرن نهم دانست . بسیاری از تذکره نویسان او را خاتم شعرای پارسی زبان میدانند و برخی او را یکی از بنیانگزاران سبک هندی و روش پیچیده گویی میشمارند و این تا اندازهای درست می تواند باشد. لیکن جنبه قاطعیت ندارد زیرادر سروده های مولانا بسیاری موارد از سبک و روش قدیم و اصیل خراسانی و هم مضامین رایج سیک عراقی را میتوان یافت .البته این امر یعنی اغتشاش و درهم ریختگی سبک و فقدان روش و شیوه یی نمایان در شعر جامی تنها ویژه این سراینده نمیباشد یلکه یکی از ویژگی های تاریخ ادبی قرن نهم میباشد .
مزار عبدالرحمان جامی در شمال غربی شهر هراتجامی به افتادگی و گشاده‌رویی معروف بود و با اینکه زندگی‌ای بسیار ساده داشت و هیچ گاه مدح زورمندان را نمی‌گفت، شاهان و امیران همواره به او ارادت می‌ورزیدند و خود را مرید او می‌دانستند. جانشینان الغ بیگ خصوصا سلطان حسین بایقرا و امیر او علیشیر نوایی تا آخر عمر او را محترم می‌داشتند و اوزون حسن آق قویونلو، سلطان محمّد فاتح پادشاه عثمانی و ملک الاشراف پادشاه مصر از ارادتمندان او بودند.
جامی سرانجام در  ۲۷ آبان ۸۷۱ - ۱۷ محرم ۸۹۸ هجری - در  سن ۸۱ سالگی در شهر هرات درگذشت. آرامگاه او در حال حاضر در شمال غربی شهر هرات واقع و زیارتگاه عام و خاص است است.

اعتقادات مذهبی
بر اساس نسب و طریقت نقشبندیه و نوشته‌های جامی واضح است که وی حنفی و اهل سنت بوده اما چون همه اهل سنت در حب اهل بیت محمد ص سخنانی دارند و جامی نیز در این رابطه اشعاری دارد برخی او را شیعی دانسته‌اند؛ عده‌ای نیز او را متمایل به عقاید اشاعره و فقهای شافعی دانسته‌اند. در کتاب شواهدالنبوه جامی از خلفای چهارگانه با ادب و احترام بسیار یاد برده و ایشان را بر اهل بیت مقدم داشته، و احادیثی که در فضائل آنان به پیغمبر منسوب است همه را نقل کرده و به فارسی برگردانده‌است. با این حال جامی در مدح ائمه شیعه از جمله علی (ع)، حسن (ع)و حسین(ع) و نیز سجاد اشعاری سروده‌است و ایشان را به صدق و عدل و شجاعت ستوده‌است. اما آن‌چه جامی در ذم و سرزنش ابوطالب و پسرش عقیل سروده بود، مورد مخالفت بسیاری از علمای شیعه و از جمله قاضی میرحسین شافعی و قاضی عبید شوشتری واقع شد تا حدی که میرحسین یزدی او را با عبدالرحمن بن ملجم قیاس کرد.
آن امام به حق ولی خدا              کاسدالله غالبش نامی
دو کس او را به جان بیازردند      یکی از ابلهی یک از خامی
هر دو را نام عبدرحمانست        آن یکی ملجم این یکی جامی

هر چند از نظر خود او، رفض اگر حبّ آل محمّد باشد، درست و کیش همهٔ مسلمانان است و اگر منظور از آن بغض اصحاب رسول باشد، مذموم است و سپس گفته‌است مذهب «رفض» چون خواه و ناخواه به چنین بغضی می‌کشد، ناپسندیده‌است. دامنه عداوت منتسبین به اهل تشیع با جامی به زمان حیات او محدود نمانده و در زمان خروج صفویه و سرکوبی اهل سنت و شیعه سازی بالاجبار مردم دامنه این تجاوز بعد از وفات جامی به هرات رسید که لشکر صفوی دستور یافتند در هر کتاب و اسنادی که نام جامی را بیابند آن را تراشیده و به عوض آن خامی بنویسند که مولانا هاتفی خواهر زاده جامی در این وصف الحال شعری هم دارد.

 

 آثار :

آثار جامی
از جامی ده‌ها کتاب و رساله از نظم و نثر به زبان‌های فارسی و عربی به یادگار مانده‌است

آثار منظوم: جامی اشعار خود را در دو مجموعه بزرگ گردآوری کرده‌است:

  1. دیوان‌های سه گانه شامل قصاید و غزلیات و مقطعات و رباعیات

جامی دیوان خود را در اواخر عمر به تقلید از امیر خسرو دهلوی در سه قسمت زیر مدون نمود:

1-1  فاتحة الشباب (دوران جوانی)

1-2واسطة العقد (اواسط زندگی)

1-3 خاتمة الحیاة (اواخر حیات)

دیوان قصاید و غزلیات این دیوان را جامی در سال 858 - ۸۸۴  هجری - تدوین و تنظیم کرده‌است. قصاید جامی در توحید و نعت پیامبر اسلام و صحابه و اهل بیت و نیز مطالب عرفانی و اخلاقی‌است. جامی همچنین قصایدی در مدح یا مرثیه سلاطین و حکمای زمانش سروده‌است. غزلیات جامی غالباً از هفت بیت تجاوز نمی‌کند و اکثرا عاشقانه یا عارفانه‌است.

از جامی مقطعات و رباعیاتی نیز باقی‌است که یا محتوی مسائل عرفانی‌است و اشاره به حقایق صوفیانه دارد یا نکته لطیف عاشقانه‌ای در آن نهفته‌است. دیوانی نیز به نام دیوان بی‌نقاط از جامی به‌جای مانده که در تمامی واژه‌های آن هیچ حرف نقطه‌داری استفاده نشده‌است.

  1. هفت اورنگ که خود مشتمل بر هفت کتاب در قالب مثنوی است.

2-1 سلسلة الذهب به سبک حدیقةالحقیقه سنایی و در سال ۸۸۷ سروده شده‌است، در این مثنوی از شریعت، طریقت، عشق و نبوت از دیدگاه عرفانی سخن رفته‌است.

2-2 سلامان و ابسال که به نام سلطان یعقوب ترکمان آق قویونلوست و در سال ۸۸۵ تألیف شده‌است. حکایت سلامان و ابسان نخستین بار در شرح اشارات خواجه نصیرالدین توسی و اسرار حکمه ابن طفیل آمده بود که جامی آن را به نظم فارسی درآورد.

2-3 تحفة الاحرار نخستین مثنوی تعلیمی جامی است که به سبک و سیاق مخزن‌الاسرار نظامی سروده شده‌است. در این کتاب اشارت‌هایی به آفرینش، اسلام، نماز، زکات، حج، عزلت، تصوف، عشق و شاعری آمده‌است. در انتهای این مثنوی جامی به فرزند خود ضیاء‌الدین یوسف پندنامه‌ای نگاشته‌است که در آن از جوانی خود یاد کرده‌است.

2-4 سبحة‌الابرار و آن نیز مثنوی تعلیمی‌است که در سال ۸۸۷ سروده شده‌است و در آن تعالیم اخلاقی و عرفانی در باب توبه، زهد، فقر، صبر، شکر، خوف، رجا، توکل، رضا و حب آمده‌است.

2-5 یوسف و زلیخا مثنوی عشقی به سبک خسرو و شیرین نظامی و ویس و رامین فخر گرگانی است که به نام و یاد پیامبر و بیان معراج و مدح سلطان حسین بایقرا آغاز می‌شود. در این کتاب جامی از سوره یوسف در قرآن و نیز از روایات تورات در سفر پیدایش بهره برده‌است. تاریخ تألیف این کتاب را سال ۸۸۸ هجری دانسته‌اند.

2-6 لیلی و مجنون مثنوی عشقی‌است که به وزن لیلی و مجنون نظامی و امیرخسرو دهلوی ساخته شده‌است.

2-7 خردنامه اسکندری که مثنوی تعلیمی در حکمت و اخلاق است و در آن از حکیمان یونان از سقراط، افلاطون، ارسطو، بقراط، فیثاغورث و اسکندر سخن رفته‌است.

 

آثار منثور
آثار منثور که برخی از آنان عبارت‌اند از: بهارستان، رساله وحدت وجود، شرح مثنوی، نفحات الانس و منشآت.

بهارستان جامی: این کتاب را جامی برای فرزندش ضیاء‌الدین یوسف تألیف کرده‌است، جامی در تألیف این کتاب از سعدی تقلید کرده‌است. نثر این کتاب مسجع و متکلف و آمیخته به نظم است.ان کتاب در هشت روضه نگاشته شده‌است و در هر بخش حکایاتی از اولیاء‌الله و بزرگان صوفیه، شعرا، حکما و پادشاهان آمده‌است. این کتاب در سال ۸۹۲ هجری تألیف شده‌است.

شواهدالنبوه: جامی این کتاب را در سال۸۸۵ و به درخواست امیرعلیشیر نوایی نگاشت. در این کتاب سیره پیامبر اسلام از ولادت یا وفات بیان شده‌است و پس از آن زندگی سلف صالح از صحابه، تابعین و تبع تابعین آمده‌است. این کتاب به نثر ساده فارسی نوشته شده‌است و جامی در آن از اشعار فارسی و عربی و نیز احادیث و روایات نبوی استفاده کرده‌است.

اشعة‌اللمعات: این کتاب جامی به دستور امیرعلیشیر نوایی و در سال ۸۸۶ نوشته شده‌است، این کتاب در حقیقت شرح جامی بر لمعات فخرالدین عراقی است؛ جامی در شرح لمعات از سخنان محیی‌الدین بن عربی و صدرالدین محمد قونوی بهره برده‌است. شرح لمعات که در آن نکات و اصطلاحات عرفا ذکر گشته‌است در بیست و هشت باب تدوین شده‌است.

نقدالنصوص: کتاب نقدالنصوص که به نثر عربی و فارسی است و در شرح فصوص‌الحکم ابن عربی نوشته شده‌است.

لوایح: این کتاب جامی به نثر فارسی مسجع است و در هفتاد و دو باب نگاشته شده که هر باب با یک رباعی عربی یا فارسی پایان یافته‌است. جامی در سال ۸۷۰ این کتاب را به جهانشاه قره قویونلو ترکمان هدیه کرد.

لوامع: شرح جامی بر قصیده خمریه ابن فارض است که در سال ۸۷۵ نگاشته شد. این کتاب در چهارده باب نگاشته شده و موضوع آن عرفان است.

نفحات الانس :این کتاب مشتمل بر شرح احوال پانصد و هشتاد و دو تن از بزرگان تصوف و نیز شرح زندگی سی و چهارتن از زنان عارف است؛ جامی در تألیف این کتاب به طبقات‌الصوفیه محمد بن حسین سلمی و نیز به تذکرة الاولیای عطار نظر داشته‌است. یکی از شاگردان جامی به نام رضی‌الدین عبدالغفور لاری بر این کتاب شرحی نگاشته که به مرآة النفحات مشهور است.

رسالات: رسالات جامی در فن معما و قافیه‌سازی از نخستین رسالات او هستند. از دیگر رسالات او رساله در ارکان حج است که به زبان فارسی و عربی نگاشته شده و در آن فرائض و مناسک حج و عمره همراه با تأویل عرفانی و فقهی آن آمده‌است. رسالات دیگر جامی برخی رسالات تفسیری و برخی شرح احادیث هستند که به طور پراکنده به زبان فارسی و عربی نگاشته شده‌اند. از مهم‌ترین رسالات جامی، صحیفه محمد پارسا بخاری‌است که در آن احوال یکی از بزرگان صوفیه در خرگرد جام به نام محمد پارسا آمده‌است.

نی‌نامه: نی‌نامه یا نائیه رساله‌ایست در معنی حقیقت نی که در شرح نخستین بیت مثنوی معنوی نوشته شده‌است. این مجموعه آمیخته به نظم و نثر فارسی‌است و در آن به سخنان بزرگان صوفیه و برخی احادیث نبوی استشهاد شده‌است.

رسایل: رسایل جامی رقعه‌هایی است که به سلاطین و بزرگان یا به ارکان دولت نوشته‌است؛ این نامه‌ها در کمال ایجاز و به نثر مسجع فارسی نوشته شده‌است.

 

 

 

نفحات وصلك او قـدت، جـمرات شوقك في الحشا            ز غمت به سينه كم‌آتشي‌كه‌نـزد ‌زبانه‌كماتشا
 بتوداشت‌خو دل‌گشته‌خون،ز تو بود جان مرا سكون          فـهجـرتنـي فـجعلتـني متـحيرا متـوحـشا
 دل مـن بـه عشق تـو مي‌نهد، قـدم وفا بـره طلـب             فلئن سعي فبه سعي، ولئن مشي فبه مشي
 ز كمند زلف تو هر شكن، گـرهي فتاده بـه كار من          بگره‌گشائي زلف خود تو ز ‌كار من گرهي‌گشا
 توچه‌مظهري‌كه ز جلوه‌ي تو صداي سبحه‌ي صوفيان       گذرد ز ذروه‌ي لامكان،كه‌خوشا‌ جمال‌ ازل ‌خوشا
 همه‌اهل‌مسجد‌ و صومعه، پي ورد صبح و دعاي شب       من و ذكر طره و طلعت تو،من الغداه‌الي‌العشا
 چه جفا كه«جامي» خسته دل ز جدايي تو نمي‌كشد          قدم ‌از طريق وفا بكش سوي عاشقان بلاكشا
 
 

به كعبه رفتم وز آنجا هواي كوي تو كردم                    جـمال كعبه تماشـا بيـاد روي تو كردم
 شـعار كـعبه چـو ديدم سياه دسـت تمـنا                        دراز جـانب شـعر سيـاه مـوي تـو كردم
 چو حلقـه‌ي در كعبه به صد نيـاز گرفتـم                      دعاي حلقه‌ي گيسوي مشكبوي ‌تو كردم
 نهاده خلق حرم سوي كعبه روي عبادت                      من از ميان همه روي دل به سوي ‌تو كردم
 مرا به هيچ مقامـي نبـود غير تـو كامـي                      طواف‌ و ‌سعي‌كه كردم‌به‌جستجوي توكردم
 به موقف عرفات ايستاده خلق دعا خوان                     من از دعا لب خود بسته گفتگوي تو كردم
 فتاده اهل فتي در پي منـي و مقاصـد                         چو(جامي)از همه فارق من آرزوي تو كردم
 

 
گلزار عشق

از خارخار عـشق تـو در سينـه دارم خـارها                  هـر دم شگفته بر رخم زان خارها گلـزارها
 از بس فغان و شيونم چنگيست خم‌گشته تنم                  اشك آمده تا دامنـم از هر مژه چون تـارها
 ره‌جانب بستان‌فكن‌ كز ‌شوق‌تو گل در چمن                 صد‌چاك‌كرده پيرهن شسته به‌خون‌رخسارها
 تا سوي بـاغ آري گذر سرو و صنـوبر را نگر             عـمري پي نــظاره سر بر كـرده از ديـوارها
 زاهد بمسجد ‌برده پي‌حاجي‌به‌پايان‌كرده طي                 جايي كه باشد نقل و مي‌بيكاري است‌اين‌كارها
 هر دم فروشم جان تو را بوسه ستانم در بها             ديوانـه‌ام بـاشد مـرا بـا خـود بـسي بـازارها
 تو بوده يار هر خسي من مرده از غيرت بسي              يك بار ميرد هر كسي بيچاره جـامي بـارها
 
 

پرتو خورشيد وجود

اعـيان همـه شيـشه‌هاي گوناگون بود                         كـافـتاد بـر آن پـرتـو خـورشيد وجود
 هر شيشه كه سرخ بود يا زرد و كبود                      خورشيد در آن هم به همان رنگ نمود
 

 

نكته‌ي عشق

بودم آن روز در اين ميكده از دردكشـان                   كه نه از تـاك نشان بود و نـه از تاكـنشان
 از خرابات‌نشينان چه نـشان مي‌طـلبـي                     بي نشان نـاشده زيـشان نتوان يافت نشان
 در ره ميكده آن به كه‌شوي اي دل خاك                   شايد آن مست بدين سو گذرد جرعه‌فشان
 نكته‌ي عشـق بـه تقليـد مـگو اي واعظ                    بيش‌از‌ اين‌باده بچش چاشني جان‌بچـشان
 (جامي) اين خرقه‌ي پرهيز بيانداز كه يار                همـدم بـي سـر و پايان شـود و رنـدوشان




:: بازدید از این مطلب : 831
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 30 شهریور 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : ادبیات پارسی

شمس الشعرا کمال الدین محتشم کاشانی پسر خواجه میر احمد از شعرای مدیحه شسرای ایران در قرن دهم هجری میباشد

وی در خانواده ایی متمکین به دنیا آمد و در اغاز جوانی مانند پدرش بزازی پیشه کرد و به بازرگانی پرداخت و سپس از این پیشه روی گرداند و به شاعری روی اورد . در این فن شاگرد مولانا صدقی استرآبادی اختیار نمود . وی با شعرای عهد خویش از جمله وحشی بافقی رابطه داشته و با آنان مکاتبه  میکرده است

محتشم در ابتدا قصیده سرایی مداح بود و پادشاهان و بزرگانی مانند شاه تهمسب را مدح میگفت ولی بعد به سرودن مراثی در واسطه تمایلات دینی و شور تشیع پرداخت و در این نوع شعر مشهور گشت . ترکیب بند او در مرثیه شهدای کربلا معروف است .

مطلع  باز این چه شورش است ...  که از محتشم کاشانی نراقی است در میان هواداران شیعه جایگاه ویژه‌ای دارد.

شاعران بسیاری پس از محتشم تا کنون از ترکیب بند یادشده در شعرها و نوحه‌هایشان سود برده‌اند.

او فنون شاعری را از صدقی استرآبادی فرا گرفت و خود شاگردانی مانند تقی‌الدین محمد حسینی صاحب « خلاصه‌الشعار»، صرفی ساوجی ، وحشتی جوشقانی و حسرتی کاشانی را پرورش داد.

وی با سرودن دوازده بند در مرثیه کشتگان کربلا که بند اول ترکیب بند وی با بیت

باز این چه شورش است که در خلق عالم است؟        باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ؟

آغاز می‌شود، مقام والایی در مرثیه سرایی کسب کرد.

وی در جوانی به دربار شاه طهماسب صفوی راه یافت و به مناسبت قصیده و غزلهای زیبایش مورد لطف شاه قرار گرفت‌; محتشم پس از مدتی در زمره شعرای معروف عصرخود جای گرفت ولی نظر به معتقدات دینی خود و احساسات شیعی دربار شاهان صفوی که در صدد تقویت این مذهب بودند به سرایش اشعارمذهبی و مصائب اهل بیت که در نوع خود تازه و بی بدیل بود پرداخت‌. محتشم پس از چندی به یکی از بزرگ‌ترین شعرای ایران در سبک اشعار مذهبی و مصائب ائمه اطهارشیعه بدل گشت و اشعارش در سرتاسر ایران معروفیت خاصی یافت، بطوری که می توان وی را معروف‌ترین شاعر مرثیه گوی ایران دانست که برای اولین بار سبک جدیدی درسرودن اشعار مذهبی به وجود آورد. اولین اشعار مذهبی محتشم در سوگ غم مرگ برادرش بود که ابیات زیبائی در غم هجر او سرود و پس از آن به سرایش مرثیه‌هایی در واقعه جانسوز کربلا، عاشورای حسینی و مصیبت نامه های مختلف پرداخت‌.

باز این چه شورش است؟ که در خلق عالم است         باز این چه نوحه وچه عزا وچه ماتم است؟

باز این چه رستخیز عظيم است؟ کز زمين               بی نفخ صور، خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تیره باز دمید از کجا؟ کزو                     کار جهان وخلق جهان جمله درهم است

گویا، طلوع می‌کند از مغرب آفتاب                      کآشوب در تمامی ذرات عالم است

گر خوانمش قیامت دنیا، بعید نیست                     این رستخیز عام، که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست                     سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن وملک بر آدمیان نوحه می‌کنند                      گويا، عزای اشرف اولاد آدم است

                              خورشید آسمان وزمین، نور مشرقین

                              پروردهٔ کنار رسول خدا، حسين

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا                 در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشمروزگار به رو زار می گریست                خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک                  زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردندکوفیان                        خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند                خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد                  فریادالعطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم                  کردند رو به خیمه یسلطان کربلا

                               آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد

                               کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

 

علت سرودن این ترکیب بند در دیوان محتشم چنین آمده است : موقعی که مولانا محتشم در مرثیه برادرش عبالفنی که در سفر مکه فوت کرده بود نوحه گری میکرد . شبی در عالم رویا امیرالمومنین را دید . حضرت به او میفرمایند : چرا در مصیبت برادرت مرثیه میگویی و برای فرزندم حسین مرثیه نمی گویی ، عرض میکند یا علی مصیبت حضرت امام حسین خارج از حد و حصر بوده و من نمی دانم از کدام مصائب او شروع کنم آن وقت حضرت امیرالمومنین می فرمایند بگو " باز این چه شورش است که در خلق عالم است " محتشم از خواب بیدار میشود و بقیه را میگویت تا می رسد به شعر

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال

و در مصرع بعد متحیر میماند که چه بگوید که شایسته مقام حضرت ربوببی باشد ولی باز مدد به او رسید و در خواب حضرت ولی عصر را میبیند و به او می فرماید بگو " کو در دل است و هیچ دلی بی ملال نیست " پس بیدار شده و آن بند را به پایان می رساند

محتشم در بهمن ماه 966 -  ربیع الاول 996 هجری - در کاشان درگذشت و آرامگاه وی در این شهر - واقع در محله محتشم - زیارتگاه عموم است.




:: بازدید از این مطلب : 186
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 30 شهریور 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : ادبیات پارسی

میرزا عباس ، فرزند آقا موسی بسطامی در سال  1177 - 1213 هجری - در عتبات به دنیا آمد . در شانزده سالگی پدر را از دست داد و با مادر راهی ایران شد و نزد عموی خود دوستعلی خان به مازندران رفت و در ساری اقامت گزید.

میرزا عباس سواد نداشت اما آنچنان رنج برد تا خواندن و نوشتن را آموخت و بیشتر وقتش را صرف مطالعه در دیوان غزلسرایان بزرگ مانند سعدی و حافظ کرد تا آنکه در نتیجه مطالعه و ممارست خود نیز غزلهایی سرود و مسکین تخلص یافت

دوستعلی خان که خزانه دار شاه بود هنگام مراجعت از مازندران برادرزاده را نیز با خود به تهران آورد و به خدمت فتحعلی شاه معرفی کرد . مسکین ، غزلی را که در مدح شاه ساخته بود به عرض رسانید و پسند افتاد و به فرمان شاه برای خدمت نزد شجاع السلطنه والی خراسان عازم مشهد شد . شجاع السلطنه مقدم او را گرامی داشت و سمت منشی گری به او داد و پس از چندی ، مسکین به نام امیرزاده فروغ الدوله یکی از پسران شجاع السلطنه تخلص خو را به فروغی تبدیل نمود.

همین که قاآنی به خدمت شجاع السلطنه به خراسان درآمد فروغی با او آشنا شد و پس از چند سال اقامت در مشهد هر دو به اتفاق شاهزاده به کرمان رفتند تا اینکه در سال  1212 - 1249 هجری - که شجاع السلطنه به تهران آمد فروغی نیز با او وارد تهران شد

فروغی تا آخر سلطنت فتحعلی شاه و بعد از چندی در دوره محمد شاه در تهران زیست و چند بار به خدمت محمد شاه رسید و از او نوازش ها دید و پس از مدتی به عتبات رفت

پس از مراجعت از عراق به واسطه استغراق در احوال و آثار عرفا مانند بایزید بسطامی و منصور حلاج ، تغییر حال داد و از مردم دوری گزید و زندگی را به درویشی و اعتزال گذرانید

داستان شوریدگی و غزلهای عارفانه فروغی به سمع ناصرالدین شاه رسید ، او را خواست و ملاطفت کرد و چندان شیفته او گشت که هر وقت غزلی میسرود بر وی میخواند و فروغی آن را تکمیل میک رد

فروغی همچنان با وجد و حال و دور از مردم زندگی میکرد و ماهی یک بار نزد شاه میرفت و غزل های تازه خود را به عرض میرسانید تا آنکه در سال 1236 - 1274 هجری در شسصت و یک سالگی  -  بعد از یک کسالت شدید در پنجاه ونه سالگی درگذشت .

سبک شعری فروغی :

فروغی یکی از بهترین غزلسرایان قرن سیزدهم است . در غزل  از سعدی پیروی میکند . مضامین  شعری او همان است که بارها پیش از او و پس از او در غزل فارسی تکرار شده است . اما روانیو شیوه بیان و سوز و گداز عرفانی که در اشعارش هست ، وی را در شاعری مقامی داد و موجب شهرتش گشته است و بعضی از غزل های او با آنکه مضمون نو و مطلب تازه ای ندارد به سبب زیبایی آهنگ و فصاحت بیان رواج و شهرت بسیار یافته ناد

 

کی رفته ای ز دل که تمنا کنم تو را؟            کی بوده ای نهفته که پیدا کنم تو را؟

غیبت نکرده ای که شوَم طالب حضور         پنهان نگشته ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من           با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد                تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین               تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری            تا قبله گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت برافکنم             خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من         چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند       یکجا فدای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگِه عشق کار من              هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی          ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

 

 

مردان خدا پرده ي پندار دريدند               يعني همه جا غير خدا يار نديدند

هر دست که دادند همان دست گرفتند        هر نکته که گفتند همان نکته شنيدند

يک طايفه را بهر مکافات سرشتند           يک سلسله را بهر ملاقات گزيدند

یک فرقه به عشرت در کاشانه گشادند      یک زمره به حسرت سر انگشت گزیدند

جمعي به در پير خرابات خرابند              قومي به بر شيخ مناجات مريدند

يک جمع نکوشيده رسيدند به مقصد       يک قوم دويدند و به مقصد نرسيدند

فرياد که در رهگذر آدم خاکي               بس دانه فشاندند و بسي دام تنيدند

همت طلب از باطن پيران سحرخيز         زيرا که يکي را ز دو عالم طلبيدند

زنهار مزن دست به دامان گروهي          کز حق ببريدند و به باطل گرويدند

چون خلق در آيند به بازار حقيقت          ترسم نفروشند متاعي که خريدند

کوتاه نظر غافل از آن سرو بلند است      کاین جامعه به اندازه هر کس نبریدند

مرغان نظرباز سبک سير فروغي         از دامگه خاک بر افلاک پريدند




:: بازدید از این مطلب : 170
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 30 شهریور 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : ادبیات پارسی

فريد الدين ابوحامد محمد فرزند ابوبکر ابراهيم عطار نيشابوري، از شاعران و عارفان نامي نيمه‌ي دوم سده‌ي ششم و نيمه‌ي اول سده‌ي هفتم هجري است. آن‌چه درباره‌ي زايش و رويش و مشرب و شعرهاي وي در زيست‌نامه‌ها آمده است از افسانه و خيال‌پردازي خالي نيست. به همين سبب تاريخ زايش و چه‌گونه‌گي مرگ و يا جان‌باختن و تعداد آثار مسلم وي، هم چنان در غباري از تيره‌گي و ترديد قرار دارد.بر پايه شواهد و اسناد موجود، وي در فاصله‌ي سال‌هاي 537 تا 540 هجري، در دَکَن، روستايي خوش آب و هوا، از توابع فرهنگْ شهر ِ نيشابور، پا به عرصه‌ي هستي نهاد. و در سال 617 هجري، به هنگام قتل و عام مردم نيشابور به دست مغولان، وي نيز جان باخت. عطار نيمي از عمر خود را، چون بسياري از تبار خويش، به پيشه‌ي عطاري- دارو فروشي- و طبابت گذراند، و چنان که خود مي‌گويد:
به داروخانه پانصد شخص بودند
که در هر روز نبض مي‌نمودم
نيمه‌ي دوم عمر خود را عطار وقف تأليف و سرودن اشعار عرفاني کرد. درباره‌ي چرايي و چه‌گونه‌گي دگرگوني دروني و رويکرد عطار به عالم عرفان، داستاني چند ساخته و پرداخته شده است. يکي از آن داستان‌ها بدين قرار است که: روزي فريدالدين عطار نيشابوري در مغازه‌ي خود مشغول کار بود . درويشي آمد و به وي سلام کرد . پس از چندي درويش از وي پرسيد که تو چگونه مي‌ميري، اي عطار؟
شيخ عطار پاسخ داد : همان گونه که تو مي‌ميري.
درويش گفت : من به اين صورت مي‌ميرم ٬ آن‌گاه کفش خود را زير سر خود گذارده و دراز مي کشد و يک الله مي گويد و مي‌ميرد . گويند همين رخ‌داد زمينه ساز دگرگوني عطار شد. عطار عارفي فرهيخته بوده است، نقل است که وي بيش از چهار صد اثر را خوانده و مورد بررسي قرار داده است.

عرفان حماسي عطار

عطار ميراث دار و راوي روح عرفان عاشقانه‌ي بايزيد و حلاج و عين القضات و سنايي است. بي سبب نيست که مولوي درباره‌ي وي مي‌گويد:
عطار روح بود و سنايي دو چشم او ما از پي سنايي و عطار آمديم
عطار در زمانه‌‌اي خون‌ريز و بحراني زاده مي‌شود و به نوشتن و سرودن مي‌پردازد. زمانه‌اي که رخ‌دادهاي آن زمينه ساز سقوط ايران زمين شد و با يورش مغولان ضربه‌اي کاري و نهايي بر پيکر فرهنگ و تمدن ايراني فرود آمد. دوره‌اي که ادبيات عرفان حماسي، جايگزين ادبيات تاريخ حماسي شد؛ و زاهدان و صوفيان و عارفان خرد گريز و خرد ستيز، متفکران قوم شدند.
عرفان حماسي و عاشقانه‌ي عطار، تجلي و بيان‌گر روح و روحيه‌ي حاکم بر فضاي فرهنگي زمانه‌ي خود است. عرفان، به باور عطار « راه» است، راهي که با « رفتن» آغاز مي‌شود. عرفان، راهي از پيش معلوم و پايان پذير نيست، بل راهي است که با رفتن، پديد مي‌آيد و با رفتن، راه مي‌شود. اين راه، بي نشان و ناپيدا است، چون با رفتن رهرو پديد مي‌آيد. در اين راه، رهرو و رهبر نيز سرانجام راه مي‌شوند.

گفت ما را هفت وادي در ره است
چون گذشتي هفت وادي درگه است
وانيامد در جهان زين راه کس
نيست از فرسنگ آن آگاه کس
چون نيامد باز کس زين راه دور
چون دهندت آگهي اي ناصبور
چون شدند آن‌جاي‌گه گم سر به سر
کي خبر بازت دهد از بي خبر
جاي ديگر مي‌گويد:
پاي درنه راه را پايان مجوي
زان که راه عشق بي پايان بود
رهرو، با شوريدن عليه زنجير عادت و پرده‌ي پندار رسم و قيل و قال مقام و شأن اجتماعي، در آستانه‌ي ره بي پايان عشق و رهايي قرار مي‌گيرد.

ما دُرد فروش هر خراباتيم
نه عشوه فروش هر کراماتيم
انگشت زنان کوي معشوقيم
و انگشت نماي اهل طاماتيم
حيلت گر و مُهره دزد و اوباشيم
دُردي کش و کم زن خراباتيم
در شيوه‌ي کفر پير و استاديم
در شيوه‌ي دين خر خرافاتيم
با عادت و رسم نيست ما را کار
ما کي زمقام و رسم و عاداتيم

عطار و رخ‌داد عشق

عطار، مست رخ‌داد عشق است، هر چند خود، بسيار به توصيف عشق مي‌پردازد، اما بر اين باور است که درک رخ‌داد عشق، در گرو تجربه‌ي مستقيم عشق است.

تا کي گويي واقعه‌ي عشق بگوي
چيزي که چشيدني بود نتوان گفت
در جايي ديگر مي‌گويد:
آن ذوق که در شکر چشيدن باشد
منديش که در شکر شنيدن باشد
زنهار مدان اگر بداني او را
کان دانستن بدو رسيدن باشد

عشق به باور عطار نه فقط رخ‌دادي انساني، که رخ دادي کيهاني است.

جهان بر شحنه‌ي سلطان عشق است
ز ماهي تا به ماه ايوان عشق است
عشق به زعم وي نيروي دگرگون کننده‌ي جهان است.
همه در عشق مي‌گردند از حال
چه در وقت و چه در ماه و چه در سال
معشوق را نه فقط در افلاک، که در خاک نيز مي‌توان يافت.
ديد مجنون را به راهي مرد پاک
در ميان رهگذر مي‌بيخت خاک
گفت اي مجنون چه مي‌جويي چنين
گفت ليلي را مي‌جويم يقين
گفت ليلي را کجا يابي ز خاک
کي بود در خاک شارع دُرّ پاک
گفت من مي‌جويمش هر جا که هست
بو که يک‌دم آرمش جايي به دست

به نظر عطار، متعلق وتجلي‌هاي عشق، نزد همه‌ي انسان‌ها، يک‌سان نيست، زيرا هر کس بنابه دل‌بسته‌گي‌ها و دل‌داده‌گي‌هاي‌اش، معشوق و دل‌بر و حسب حالي ويژه دارد.
سير هر کس تا کمال وي بود
قرب هر کس حسب حال وي بود
گر بپرد پشه چنداني که هست
کي کمال صرصرش آيد به دست
لاجرم چون مختلف افتاد سير
هم روش هرگز نيفتد هيچ طير
معرفت زين‌جا تفاوت يافته است
اين يکي محراب وآن بت يافته است

عطار حتا از عشق و محبت زميني نيز به عنوان يک فضيلت انساني ياد مي‌کند. و بر اين امر تاکيد مي‌کند که حتا از شور جنسي نيز عشق مي تواند زاييده شود. شور جنسي هر چند نزد وي مطلوب نيست، اما اگر کسي گرفتار و اسير شور جنسي نشود، اين شور، مي‌تواند گذرگاه رسيدن به عشق و محبت انساني باشد.

ز شهوت نيست خلوت هيچ مطلوب
کسي کين سرّ نداند هست معيوب
وليکن چون رسد شهوت به غايت
ز شهوت عشق زايد بي نهايت
ولي چون عشق گردد سخت بسيار
محبت از ميان آيد پديدار
محبت چون به حد خود رسد نيز
شود جان تو در محبوب ناچيز
زشهوت در گذر چون نيست مطلوب
که اصل جمله محبوب است محبوب
اگر کشته شوي در راه او زار
بسي زان به که در شهوت گرفتار

عطار بر خلاف بسياري از عرفا وجه تمايز آدمي و پري را عشق نمي داند. چرا که به زعم وي، فرشته‌گان نيز پس از سجده بر آدم وجود شان به عشق آغشته گشت و دانند عشق چيست.

تا ملک کردند آدم را سجود
عشقشان يک ذره آمد در وجود
به باور عطار آن چه وجه تمايز آدمي و پري است، نه عشق، که درد عشق و زهر هجر است.

قدسيان را عشق هست و درد نيست
درد را جز آدمي در خورد نيست
درد تو بايد دلم را درد تو
ليک ني در خورد من در خورد تو
ساقيا خون جگر در جام کن
گر نداري درد از ما وام کن

عطار و انديشه‌ي وحدت شهودي

عارف وحدت وجودي، عالم را عين خدا و خدا را عين عالم مي‌داند، به عبارت ديگر وحدت، براي عارف وحدت وجودي امري آفاقي يا عيني و وجود شناختي است. خدا نزد اينان نه امر يگانه، بل يگانه‌گي امور است. اينان در پي آنند که با کشف و شهود به نور و نياز خدا معرفت يابند. اما عارف وحدت شهودي، عالم را تجلي پرتو حُسن خدا مي‌داند، نه عين خدا. به عبارت ديگر وحدت، براي عارف وحدت شهودي، امري انفسي يا شناخت شناسي و روان شناختي است. اينان در پي آنند که با کشف و شهود به نار و ناز خدا عشق بورزند.
عطار، عارفي وحدت شهودي است، نه وحدت وجودي.

ابتداي کار سيمرغ اي عجب
جلوه‌گر شد در چين نيم شب
درميان چين فتاد از وي پَري
زان سبب پُر شور شد هر کشوري
هر کسي نقشي از آن پَر بر گرفت
هر که ديد آن نقش، کاري در گرفت
آن پر اکنون در نگارستان چين است
اطلبوالعلم ولو بالصين از اين است
گر نگشتي نقش پَر او عيان
اين همه غوغا نبودي در جهان
اين همه آثار صنع از فَر اوست
جمله انمودار نقش پَر اوست

در تلقي رمزباورانه‌ي عطار، خدا در هيئت سيمرغ ِرمزي تصوير شده است. خدا در منطق الطير در کسوت پرنده‌اي بزرگ و پادشاه و فرمانرواي پرنده‌گان، تشخص نمادين مي‌يابد. به عبارت ديگر امر مطلق خود را به صورت خدا- شاه عيان مي‌کند. و اين امر شايد به سبب تعلق خاطر عطار به انديشه ي هند و ايراني و يا تلاش وي براي تداوم انديشه‌ي ايرانشهري بوده است. به باور وي جريان پديداري هستنده‌گان، حاصل نزول سيمرغ رمزي از قاف وجود به چين مثالي است. اين نزول، تعبيري از مراتب و تفاوت در مظاهر تجليات وجود است. مي‌دانيم که پيشينيان مي‌پنداشتند، «چين» دورترين نقطه‌ي شرق جهان است. از سوي ديگر در جغرافياي مثالي و رمزي عرفاني، شرق، محل ظهور تجلي نور و نار الاهي است. بر اين پايه تجلي اسماء جمالي و جلالي خدا نيز از چين مثالي يا جانب شرقي وجود آغاز شده است. در ضمن، چين، علاوه بر اين مفهوم جغرافيايي ، تداعي کننده‌ي مفهوم شکن نيز هست. جمع اين دو مفهوم را مي‌توان در اين بيت زيباي حافظ ديد:
تا دل هرزه گرد من رفت به چين زلف او
زين سفر دراز خود عزم سفر نمي‌کند

چين به معناي شکن، نسبتي با زلف دارد. و زلف به باور عطار مظهر، تجلي جلالي است.
تجلي گه جمال و گه جلال است
رخ و زلف، آن معاني را مثال است
در جاي ديگر مي‌گويد:
روي او چون پرتو افکند اينت روز
زلف او چون سايه انداخت اينت شب

ويژه‌گي اصلي تجلي جمالي، لطف و قُرب است؛ و ويژه‌گي تجلي جلالي، قهر و بُعد است. لطف و قُرب در نور و وحدت ظاهر مي‌شود؛ قهر و بُعد در کفر و کثرت و ماده. و اما مفهوم رمزي پَر و همانندي آن با فَر نيز جالب توجه است. منظور از پَر يا همان فَر، همان فروغ يا نور ايزدي است. هم چنين مي‌توان پَر را نمادي از نرينه‌گي و چين را نمادي از مادينه‌گي تلقي کرد. و پَر انداختن سيمرغ در ميان چين را رمزي از تناسل کيهاني تعبير کرد. قرار گرفتن پَر در چين و افزوده شدن پَر به چين، واژه‌ي پرچين را نيز تداعي مي‌کند، که مي‌تواند رمزي از حائل نور ظلمت باشد. توجه به معنا و مفهوم رمزي و روان‌شناختي نيم شب نيز در اين جا مهم است. «نيم شب» به تعبير عطار و «دوش» به تعبير حافظ، معنايي رمزي و فرا تقويمي دارد. شب، نمادي از عدم تعين و بالقوه‌گي محض است. شب رمزي از جهان در غيبت خداست، و مي‌دانيم که بدون خدا، در نظر عارف، جهان يک‌سر، غوطه ور در عدم و نيستي است. در عين حال شب، فضايي بي‌کران نيست. اين نيستي محدود و محصور در زمين است که در نيم شب قرار دارد.
بنابر اين فرود سيمرغ رمزي در چين و افتادن پَري از آن، به معناي نزول – يا همان قوس نزولي- از مرتبه‌ي احديت به واحديت و تجلي اسماء جلالي خداست.

ديوانه‌ي عطار
يکي از شخصيت‌هاي محوري اشعار عطار، ديوانه است. ديوانه شخصيتي است«عاقل مجنون» . اين عنوان ظريف و پارادوکسيکال، در اشعار عطار از آن شخصيتي است که مي‌توان، با تيغ زبان وي، به نبرد با کژي‌ها پرداخت. ديوانه‌ي عطار يا عطار ديوانه همان رند حافظ يا حافظ رند است. عطار خود درباره‌ي ضرورت و نقش شخصيت ديوانه مي‌گويد:

زان که گر تو عاقل آيي سوي من
رنج بسياري خوري در کوي من
ليک اگر ديوانه آيي در شمار
هيچ کس را با تو نبود هيچ کار

عطار در حکايت‌هاي بسياري از زبان ديوانه به افشاي نظم موجود پرداخته است که براي نمونه به چند تا از آن‌ها اشاره مي‌کنم.
عدل نوشيرواني
رفت نوشيروان در آن ويرانه‌اي
ديد سر بر خاک ره ديوانه‌اي
در ميان خاک راه افتاده بود
نيم خشتي زير سر بنهاده بود
مرد ديوانه ز شور بيدلي
گفت تو نوشيروان عادلي
گفت مي‌گويند اين هر جايگاه
گفت پُر گردان دهانشان خاک را
از چه مي‌گويند بر تو اين دروغ
زان که در عدلت نمي‌بينم فروغ
عدل باشد اين که سي سال تمام
من در اين ويران مي‌باشم مدام
قوت خود مي‌سازم از برگ گياه
بالشم خشت است و خاکم خوابگاه
گاه بارانم کند آغشته‌اي
گه غم نانم کند سرگشته‌اي
من چنين باشم که گفتم خود ببين
روزگارم جمله نيک و بد ببين
تو چنانخوش، من چنين بي‌حاصلي
وان گهي گويي که هستم عادلي
آن من بين و آن خود، عدل اين بود
اين چنين عدلي کجا آيين بود

محتسب و مست
محتسب آن مست را مي‌زد به زور
مست گفت اي محتسب کم کن تو شور
زان که گر مال حرام اين جايگاه
مستي آوردي و افکندي به راه
بوده‌اي تو مست تر از من بسي
ليکن آن مستي نمي بيند کسي
ديوانه و حکايت نماز جماعت
عطار در الاهي نامه حکايتي دارد که ديوانه‌ي اهل رازي، روزي در حين نماز جماعت، به گاه حمد خواندن که همه‌ي نمازگزاران خاموشند، از خود صداي گاو در مي‌آورد.
کسي بعد از نماز از وي بپرسيد
که جانت در نماز از حق تنرسيد
که بانک گاو کردي بر سر جمع
سرت بايد بريدن چون سر شمع
ديوانه‌ي راز دان در پاسخ مي‌گويد، امام جماعت در ميانه ي نماز آن‌گاه که با حق سخن مي‌گفت در انديشه‌ي خريدن گاو بود، من هم که به وي اقتدا مي‌کردم صداي گاو از خود درآوردم.

عقل و عشق

در آثار عطار هر جا که از قلم‌رو معشوق سخن به ميان آيد، عقل در آن جا تحقير مي‌شود. در اين قلم‌رو عقل دود است و عشق آتش.

ماهي از دريا چو به صحرا فتد
مي‌تپد تا بوک در دريا فتد
عشق اين‌جا آتش است و عقل دود
عشق کامد در گريزد عقل زود
يا در جايي ديگر مي‌گويد:
هيچ کس عشق چون تو معشوقي
به ترازوي عقل برنکشد
چون کشد کوه بي نهايت را
آن ترازو که بيش زر نکشد
وزن عشق تو عقل کي داند
عشق تو عقل مختصر نکشد

عقل و دين

در آثار عطار، از عقل تا آن‌جا که بنده‌ي حلقه به گوش دين و خادم امر قل باشد، ستايش مي‌شود. اما آن‌جا که عقل بخواهد به طور مستقل در جست و جوي طرح و پاسخ‌گويي به مسائل بر آيد، به سختي نکوهش مي‌شود.

عقل اگر جاهل بود جانت برد
ور تکبر آرد ايمانت برد
عقل آن بهتر که فرمان بر شود
ورنه گر کامل شود کافر شود
در جاي ديگر مي‌گويد:
عين عقل خويش را کن محو امر
تا نگردد عين عقلت محو خمر
عقل اگر از خمر، ناپيدا شود
کي به سرّ امر قل بينا شود
عقل را قل بايد و امر خداي
تا شود هم رهبر و هم رهنماي
و در جاي ديگر گويد:
مرد دين شو محرم اسرار گرد
وز خيال فلسفي بيزار گرد
نيست از شرع نبي هاشمي
دورتر از فلسفي يک آدمي
شرع، فرمان پيمبر بردن است
فلسفي را خاک بر سر کردن است
علم جز بهر حيات خود مدان
وز شفا خواندن نجات خود مدان
علم دين، فقه است و تفسير و حديث
هر که خواند غير اين گردد خبيث
و در جاي ديگر مي‌گويد:
کيش و دين از عقل آمد مختلف
بر در او چون توان شد معتکف

آثار عطار
از يک‌صد و چهارده اثري که به عطار منسوب کرده‌اند، بر اساس پژوهش‌هاي تاکنوني مي‌توان هفت اثر را به طور مسلم از آن عطار دانست. اين آثار عبارت‌اند از:
منطق الطير، مصيبت نامه، اسرار نامه، الاهي نامه، اين چهار اثر مثنوي هستند. مختار نامه، که مجموعه رباعيات عطار است. ديوان قصائد و غزليات و تذکرة الاوليا که به نثر است.

 




:: بازدید از این مطلب : 204
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 30 شهریور 1394 | نظرات (0)
نوشته شده توسط : ادبیات پارسی

سال شمار زندگی سهراب سپهری  :                 

 15مهر />

خرداد ۱۳۱۹: به پایان رساندن دوره شش ساله ابتدایی در دبستان خیام‌، کاشان                         

خرداد ۱۳۲۲: به پایان رساندن دوره اول دبیرستان در دبیرستان پهلوی سابق‌، کاشان

خرداد ۱۳۲۴: به پایان رساندن دوره دو ساله دانشسرای مقدماتی پسران‌، تهران آذر ۱۳۲۵: استخدام در اداره فرهنگ‌ (آموزش و پرورش‌)، کاشان

شهریور ۱۳۲۷:استعفا از اداره فرهنگ کاشان

شهریور ۱۳۲۷:شرکت در امتحانات ششم ادبی و گرفتن دیپلم کامل دوره دبیرستان

مهر ۱۳۲۷: آغازتحصیل در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران

۱۳۲۷: استخدام در شرکت نفت‌، تهران

۱۳۲۸: استعفا از شرکت نفت پس از هشت ماه کار

۱۳۲۰: انتشار اولین مجموعه اشعار با عنوان‌«مرگ رنگ‌»

خرداد ۱۳۳۲: به پایان رساندن دوره نقاشی دانشکده هنرهای زیبا و دریافت لیسانس‌. احراز رتبه اول و دریافت نشان درجه اول علمی

۱۳۳۲ : آغاز کار به عنوان طراح در سازمان همکاری بهداشت‌، تهران

۱۳۳۲: شرکت در چند نمایشگاه نقاشی در تهران

۱۳۳۲: انتشار دومین مجموعه اشعار با عنوان«زندگی خوابه»

آذر ۱۳۳۳: آغازکار در ادراه کل هنرهای زیبا(فرهنگ و هنر) در قسمت موزه‌ها و تدریس در هنرستانهای هنرهای زیبا

مهر ۱۳۳۴: ترجمه اشعار ژاپنی در مجله «سخن‌»

مرداد ۱۳۳۶: سفر به اروپا از راه زمینی تا پاریس و لندن‌. نام نویسی در مدرسه هنرهای زیبای پاریس در رشته لیتوگرافی‌(چاپ سنگی‌)

فروردین ۱۳۳۷ :شرکت در اولین بینال تهران

۱۳۳۷: سفر دو ماه از پاریس به رم

خرداد ۱۳۳۷: شرکت در بینال ونیز

۱۳۳۷: بازگشت به ایران

۱۳۳۷: آغاز کار در اداره کل اطلاعات وزارت کشاورزی با سمت سرپرستی سازمان سمعی و بصری

فروردین ۱۳۳۹:شرکت در بینال دوم تهران‌. دریافت جایزه اول هنرهای زیبا

مرداد ۱۳۳۹:مسافرت به توکیو برای آموختن فنون حکاکی روی چوب‌. بازدید از شهرها و مراکز هنری ژاپن

1340: توقف در هند در راه بازگشت به ایران‌.تماشای آگره و تاج محل

اردیبهشت ۱۳۴۰:برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار عباسی‌، تهران

۱۳۴۰: انتشار مجموعه جدیدی از اشعار خود باعنوان «آوار آفتاب‌»

مهر ۱۳۴۰: آغازتدریس در هنرکده هنرهای تزئیینی‌، تهران

۱۳۴۰: انتشار مجموعه دیگری از اشعار خود باعنوان «شرق اندوه»

اسفند۱۳۴۰: کناره‌گیری از مشاغل دولتی به طور کلی

خرداد ۱۳۴۱:برگزاری نمایشگاه انفرادی در تالار فرهنگ‌، تهران

دی ۱۳۴۱: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی دیگر در تالار فرهنگ

۱۳۴۲: شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری گیل گمش‌، تهران

تیر ۱۳۴۲:برگزاری نمایشگاه انفرادی در استودیو فیلم گلستان‌، دروس‌، تهران

۱۳۴۲: شرکت در بینال سان پاولو، برزیل

۱۳۴۲: شرکت در نمایشگاه گروهی هنر معاصرایران‌، موزه بندر لوهاورفرانسه

۱۳۴۲: شرکت در نمایشگاه گروهی گالری نیالا،تهران

۱۳۴۲: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری صبا، تهران

۱۳۴۳: سفر به هند( تماشای بمبئی‌، بنارس‌،دهلی‌، اگره‌، غارهای آجانتا، کشمیر); سفر به پاکستان‌( تماشای لاهور و پیشاور);سفر به افغانسان (اقامت در کابل‌). بازگشت به تهران

۱۳۴۴: شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری بورگز، تهران

۱۳۴۴: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری بورگز، تهران

آبان ۱۳۴۴:انتشار شعر بلند«صدای پای آب‌» در فصلنامه «آرش‌ »

۱۳۴۴: سفر به اروپا(مونیخ و لندن‌).بازگشت به ایران

۱۳۴۵: سفر به اروپا(فرانسه‌،اسپانیا، هلند،ایتالیا، اتریش‌). بازگشت به ایران

۱۳۴۵: انتشار شعر بلند «مسافر» در فصلنامه«آرش‌»

بهمن ۱۳۴۶:برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون‌، تهران

بهمن ۱۳۴۶:انتشار یک مجموعه اشعار جدید با عنوان «حجم سبز» توسط انتشارات روزن

بهمن ۱۳۴۶:برگزاری شب شعر سپهری در گالری روزن

۱۳۴۷: شرکت در یک نمایشگاه گروهی در گالری مس‌، تهران

۱۳۴۷: شرکت در نمایشگاه فستیوال روایان‌،فرانسه

خرداد ۱۳۴۷: شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در باغ انستیتو گوته‌، تهران

شهریور ۱۳۴۷:شرکت در یک نمایشگاه گروهی دردانشگاه شیراز



۱۳۴۸: شرکت در فستیوال بین المللی نقاشی درفرانسه و اخذ امتیازمخصوص

۱۳۴۹: سفر به آمریکا و اقامت در لانگ آیلند.شرکت در یک نمایشگاه گروهی در شهر«بریج همپتن‌». بازگشت به ایران پس از هفت ماه اقامت در نیویورک‌. سفر دوباره به آمریکا

۱۳۵۰: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری بنسن نیویورک‌. بازگشت به ایران

۱۳۵۰: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری لیتو، تهران

۱۳۵۱: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیروس‌، پاریس

۱۳۵۱: انتقال نمایشگاه گالری سیروس به گالری سیحون‌، تهران

۱۳۵۲: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی دیگر درگالری سیحون

۱۳۵۲: سفر به پاریس و اقامت در «کوی بین المللی هنره»

۱۳۵۳: سفر به یونان و مصر. بازگشت به ایران

دی ۱۳۵۳: شرکت درغرفه ایران در اولین نمایشگاه هنری بین المللی تهران

۱۳۵۴: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون

خرداد ۱۳۵۵: شرکت در نمایشگاه هنر معاصر ایران در «بازارهنر» بال‌، سویس

خرداد ۱۳۵۶: انتشار «هشت کتاب‌» شامل مجموعه اشعار نشر شده
سپهری به اضافه مجموعه «ماهیچ‌، ما نگاه‌» توسط کتابخانه طهوری‌، تهران

۱۳۵۷: برگزاری یک نمایشگاه انفرادی در گالری سیحون

خرداد ۱۳۵۸: تجدید چاپ «هشت کتاب‌»

دی ۱۳۵۸: مسافرت به انگلستان برای درمان بیماری سرطان خون

اسفند ۱۳۵۸: بازگشت به ایران

اول اردیبهشت ۱۳۵۹: مرگ‌. در بیمارستان پارس‌، تهران‌. دفن روز بعد در صحن امامزاده سلطان علی در قریه مشهد اردهال

 

 

سهراب سپهری فرزند اسد الله سپهری در سال ۱۳۰۷ در روز ۱۵ مهر ماه به دنیا آمد. کودکی خود را در کاشان در باغی بزرگ به سر آورد. این باغ که یکی از باغ‌های زیبای کاشان بود به اجداد وی تعلق داشت‌. در خاندان سپهری بزرگ مردانی ظهور کرده بودند که نامشان در تاریخ ادب و هنرایران ثبت شده است‌. در میان اجداد پدری سپهری نام مورخ الدوله نویسنده ناسخ التواریخ بیش از همه معروف است.‌ او نیز بخش مهمی اززندگی و عمر خویش را دراین باغ به سر آورده بود و پس از اینکه در فن تاریخ نویسی مشهورشد برای خدمت به دربار قاجار احضار شد و این باغ همچنان به خاندان سپهری تعلق داشت تا اینکه پس از گذشت سالها ؛ کودکی باذوق با طبعی سرشار از  لطافت در این باغ به دنیا آمد و بعدها یکی ازبزرگترین شاعران و نقاشان  طبیعت گرا وطبیعت دوست ایران  شد وآثارش مورد قبول همگان قرار گرفت سهراب  این جنبه مهم ازشعر و شخصیت خویش را مدیون بزرگ شدن در این باغ و طبیعت بکر کاشان است .آری تاثیراین عوامل در شیفتگی سپهری به جلوه‌های زیبا وعمیق طبیعت را هرگز نمی‌توان نادیده گرفت‌. بعدهاسهراب  پس از کسب  شهرت وسرگرمی‌های گوناگون کاری‌، در هر فرصتی که پیش می آمد به کاشان می‌رفت  و در پناه خلوت این  باغ به تفکرمی‌پرداخت .

 

 سهراب سپهری در شعرش به زیباترین شکل از آن باغ یاد می     کند :  

 

باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود                 

 

  سپهری که روحی لطیف داشت در نخستین سال‌های زندگی ، طبق سنت خانواده  هنرمندخود ، به آموزش هنر روی آورد و از همان سال‌های آغاز زندگی و پیش از رفتن به مدرسه با مظاهری از هنر آشنا شد . دوران کودکی سهراب زیبا و خاطره انگیز بود. وی هیچ گاه نتوانست زیبایی‌های آن را از یاد ببرد. بنابراین خردسالی سپهری یک کودکی عادی ومعمولی نبودبلکه وی  کودکی بود با اندوخته ها و آموخته های فراوان ، که بعدها در نگرش هنری او تاثیری عمیق داشت . شعر او گواه این مدعاست .

 

سپهری در سال های نوجوانی پدرش را از دست داد و در یکی از شعرهای دوره جوانی با نام (خیال پدر) از پدرش انچنین یاد کرده است :

 

در عالم خیال به چشم آمدم پدر

 

کز رنج چون کمان قد سروش خمیده بود

 

دستی کشیده بر سر رویم به لطف و مهر

 

یک سال می گذشت، پسر را ندیده بود

 

مادر سپهری فروغ ایران سپهری بود. او بعد از فوت شوهرش، سرپرستی خانواده را به عهده گرفت و سپهری او رابسیار دوست می داشت. سپهری با وجود عموهای هنرمندش این شانس را داشت که با تجربیات آنان از نزدیک آشنا شود. خاطرات شیرین سپهری نشان دهنده پرورش ذوق و صفای وی در آن عهد است . این ذوق و صفا بعدها رو به تکامل گذاشت و سهراب در تمام طول زندگی خود از صداقت وسادگی و نگاه سرشار از شوق کودکان اش به زندگی برخوردار بود .

 

  سپهری دوران آموزش و تحصیل شش ساله ابتدایی خود را در دبستان خیام کاشان به شکل معمولی سپری کرد.وی مثل همه ی بچه های بازیگوش مؤدب ؛ مشتاق تعطیلات بود واز معلم و تنبیه وی می‌ترسید. سهراب از همان زمان عاشق نقاشی بود‌اما گاهی به سبب ذوق و توجه بیش از اندازه به نقاشی  از طرف معلم تنبیه می شد سپهری در سال های کودکی شعر هم می گفت، روزی که به علت بیماری در خانه مانده بودشعری را با ذهن کودکانه اش در وصف حال خود گفت:

 

ز جمعه تا سه شنبه خفته نالان

 

نکردم هیچ یادی از دبستان

 

ز درد دل شب و روزم گرفتار

 

ندارم من دمی از درد آرام

 

 نخستین جلوه‌های طبع شاعرانه وی از دوره دبیرستان آشکار شدبطوریکه در 17 سالگی دیوانی را چاپ کرد .           
آشنایی با چهره‌های فرهنگی شهر کاشان به سپهری نوجوان فرصت داد تا هنرهای خود را هر چه بیشتر پرورش دهد و به جستجوی حقیقت و شناخت خویش بپردازد .حتی ادامه تحصیل دردانشگاه و مشغول شدن در کارهای اداری هرگزنتوانست  اشتیاق جدی سپهری به هنر و سیر  به کمالمعنوی را از بین ببرد.  

 

 سپهری  سفرهای فراوانی به نقاط مختلف دنیا  و شرق و غرب جهان  کرد و تجربه های گرانبهایی اندوخت این سفرها افق دید زندگیش را روشن تر و وسیع‌تر نمود او عشق به سفر را چنین بیان می کرد : « آدم مسافر است پس تا می تواند سفر کند»

 

سپهری دهه اول و دوم زندگی خویش را بهفراگیری  علم و هنر گذراند. دهه سوم زندگی‌اش را به کسب تجربه و سفر پرداخت و دهه چهار زندگی خویش را بیشتر به سفرهای دراز اختصاص داد. در این دوره بود که بارها به‌ کشورهای ژاپن‌، فرانسه‌، ایتالیا، هندوستان‌،آمریکا، و بسیاری دیگر از کشورهای شرق و غرب سفر کرد. سفرهای وی در اصل سیر و سلوک معنوی بود.این دیدگاه خاص او از سفر بویژه سفر به کشورهای شرق آسیا و آشناییش با ادیان هند و بودا شعر او را تحت تاثیر قرار داد .سپهری در این دوره  به عنوان شاعری صاحب سبک ،دوستداران  زیادی داشت . سهراب هیچگاه ازدواج نکرد.

اما این ایام دیری نپایید او زمانی که هنوز در دوره میان سالی بود به بیماری سرطان مبتلا شد.و تلاش پزشکان برای بهبود نتیجه ای نداشت .این  هنر مند پس از تحمل یک دوره بیماری که حدود دوسال طول کشید، در اول مرداد ۱۳۵۹در سن ۵۲ سالگی وفات یافت طبق وصیتش او را به زادگاه خودش در مشهد اردهال منتقل نمودند و با قطعه‌ای که بر حسب تصادف از حجم سبز انتخاب شد .

 

 

سهراب در سال 1337 دو کتاب "آوار آفتاب" و "شرق اندوه"را آماده چاپ کرد ولی موفق به چاپ آنها نشد و سرانجام در سال 1340 این دو کتاب را به همراه"زندگی خواب ها" زیر عنوان "آوار کتاب" منتشر کرد.   

 

در این کتاب می توان  جلوه های زبان خاص سپهری را دید و همچنین شور و شوق آمیخته با طبیعت گرایی را بیشتر دیددر مجموعه"شرق اندوه" سپهری از هر نظر تحت تاثیر غزل های مولونا بود و شعرهای این مجموعه همه شادمانه و شورانگیزند                                                               

 

دو شعر بلند "صدای پای آب" و "مسافر" پنجمین و ششمین کتاب های او هستند.                    

 

شهرت سپهری از سال 1344  با انتشارشعر بلند "صدای پای آب" آغاز شد. در "صدای پای آب" است که سپهری به فرم خاص خود در شعر دست می یابد. فرم و محتوای شعر سپهری، از "صدای پای آب" به بعد به هماهنگی می رسند"صدای پای آب"،کنایه از صدای پای مسافری در سفرزندگی  است  .                            

 

این شعر که روز به روز بر شهرت و محبوبیت او افزود، اولین بار در فصلنامهی«آرش»درآبان همان سال منتشرشد.                                                            
                                                    

 

در سال 1345 شعر بلند "مسافر"که بیان سیرو سفر و دیدگاه فلسفی
زندگیش بود منتشر شد که از درخشان ترین شعرهای فارسی دوره معاصر است .

 

 «جحم سبز»هفتمین مجموعه شعری سپهری و کامل ترین آنهاست .گویی شاعر به حقیقتی که مدتها در جستجویش بود رسیده است .

 

هشتمین و آخرین مجموعه شعری سهراب سپهری "ما هیچ، ما نگاه است                                 

 

محتوای کتاب بر خلاف دو  مجموعه پیشین" یأسی دارد.  اما یأسی که از حوزه ذهن رنگین سپهری بیرون می تراود.                   

 

سپهری در سال 1355 تمام هشت دفتر و منظومه خود را در "هشت کتاب"گرد آورد هشت کتاب" نموداری تمام از سیر معنوی شاعر جویای حقیقت است .و یکی از اثر گذارترین مچموعه ها، در تاریخ شعر نو ایران است .

 




:: بازدید از این مطلب : 171
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0
تاریخ انتشار : دوشنبه 30 شهریور 1394 | نظرات (0)

صفحه قبل123...7صفحه بعد

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران